تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 128

مساهمون:

ص١٢٨
يوسف بى سر و سامان شد و درماندهء درد بى درمان شد ، خواست كه از ياد آن عزيز جرح خويش را مرهم سازد و با پيوندى از آن يوسف عاشقى بازد ، بنيامين را كه با او از يك مشرب آب خورده بود و در يك كنار پرورده يادگار يوسف ساخت و غمگسار خويش كرد ، و عاشق را پيوسته دل به كسى گرايد كه او را با معشوق پيوندى بود يا بوجهى مشاكلتى دارد ، نبينى مجنون بنى عامر كه بصحرا بيرون شد و آهويى را صيد كرد و چشم و گردن وى بليلى ماننده كرد ، دست به گردن وى فرو مىآورد و چشم وى مىبوسيد و مىگفت : فعيناك عيناها و جيدك جيدها . چون يعقوب دل در بنيامين بست و پاره‌اى در وى آرام آمد ، ديگر باره در حقّ وى دهرهء زهر از نيام دهر بر كشيدند ، از پدر جدا كردند ، تا نام دزدى بر وى افكندند ، بر بلاء وى بلا افزودند و بر جراحت نمك ريختند و سوخته را باز بسوختند ، چنانك آتش خرقهء سوخته خواهد تا بيفزود ، درد فراق دلسوخته‌اى خواهد تا با وى در سازد :
هر درد كه زين دلم قدم بر گيرد * دردى ديگر بجاش در بر گيرد زان با هر درد صحبت از سر گيرد * كآتش چون رسد بسوخته در گيرد
يعقوب تا بنيامين را مىديد او را تسلّى حاصل مىشد كه : من منع من النظر تسلّى بالاتر ، پس چون از بنيامين درماند ، سوزش بغايت رسيد ، و از درد دل بناليد ، به زبان حسرت گفت : يا اسفى على يوسف ، وحى آمد از جبّار كائنات كه : يا يعقوب تتأسّف عليه كلّ التأسّف و لا تتأسّف على ما يفوتك منّا باشتغالك بتأسّفك عليه » اى يعقوب تا كى ازين تأسف و تحسر بر فراق يوسف و تا كى بود اين غم خوردن و نفس سرد كشيدن ، خود هيچ غم نخورى ، بدان كه از ما باز مانده‌اى تا بوى مشغولى :
با دو قبله در ره توحيد نتوان رفت راست * يا رضاى دوست بايد يا هواى خويشتن
اى يعقوب نگر تا پس ازين نام يوسف بر زبان نرانى و گرنه نامت از جريدهء انبياء بيرون كنم .