«
قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ »
. ابن اسحاق گفت : موجب اين سخن آن بود كه برادران عجز و بيچارگى نمودند ، گفتند : «
مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ »
و درويشى خود اظهار كردند و صدقه خواستند ، يوسف بگريست و رقتى عظيم در دل وى آمد بر عجز و ذلّ ايشان و بر بى كامى و بى نوايى ايشان صبر كردن بيش از آن طاقت نداشت ، برخاست و در خانه شد و بسيار بگريست و زارى كرد ، آن گه بيرون آمد گفت آن صواع كه بنيامين دزديده بود بياريد ، بياوردند و قضيب بر آن زد طنينى از آن بيامد ، گفت دانيد كه اين صواع چه خبر مىدهد ؟ مىگويد شما اين غلام يعنى بنيامين كه از پيش پدر بياورديد پدر را فراق وى سخت بود و شما را وصيّت كرد كه او را گوش داريد و ضايع مكنيد ، چنانك آن برادر هم مادر وى را ضايع كرديد ازين پيش . بنيامين گفت صدق و اللَّه صاعك ، آن گه روى با برادران كرد گفت :
«
هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ أَخِيهِ ؟ »
. و انّما قال و اخيه لانّهم خلّوا اخاه فى يديه و رجعوا الى ارضهم - گفت ميدانيد كه با يوسف چه كرديد ؟ نخست قصد قتل وى كرديد ، پس او را بخوارى در چاه افكنديد ، پس او را به بندگى به مالك ذعر فروختيد ، و گفتهاند مالك ذعر آن وقت از ايشان خطّى ستده بود بحجّت تا بيع با قالت و استقالت تبه نكنند و آن خطّ بدست يوسف بود ، آن ساعت بيرون آورد و بايشان نمود ، يوسف از يك روى ايشان را تعبير مىكرد و از يك روى عذر مىساخت كه : «
إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ »
آن گه نادانان بوديد آن كرديد ، يعنى جوانان بوديد و ندانستيد ، و قيل جاهلون بالوحى قبل النّبوة .
ايشان در آن خجالت و تشوير گفتند : «
أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ »
. قراءت عامّه بر لفظ استفهام است مگر ابن كثير كه بر لفظ خبر خواند : « انك لانت يوسف » و معنى آنست كه يوسف چون ايشان را توبيخ كرده بود و ايشان را عذر ساخته برقع فرو گشاد و تاج از سر فرو نهاد و بر گوشهء سر وى خالى بود كه يعقوب را همان خال بود و اسحاق را و ساره را همان بود ، ايشان آن خال وى بديدند و نيز يوسف تبسم كرد و از آن تبسّم ثناياى وى همچون در منظوم پيدا شد ، برادران را يقين شد كه يوسف است گفتند «
إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ »
تويى بحقيقت يوسف ، يوسف گفت : «
أَنَا يُوسُفُ وَ