و جلالى لا يبكي عبد من خشيتى الا ابدلته ضحكا فى نور قدسى .
«
وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ »
نگفت عمى يعقوب تا جفايى نبود ، كه عمى بحقيقت نابينايى دلست ، چنانك گفت :
« فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ »
، و يعقوب را بينايى و روشنايى دل بر كمال بود ، اما چشمش از مشاهدهء غير يوسف در حجاب بود كه در حكم عشق چشم عاشق در غيبت معشوق در حجاب بايد از غير او كه ديگرى را ديدن بجاى دوست در مذهب دوستى عين شرك است ، و فى معناه انشدوا :
لمّا تيقّنت انّى لست ابصركم * غمّضت عينى فلم انظر الى احد
ما را ز براى يار بد ديده به كار * اكنون چكنم بديده بى ديدن يار
«
قالَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ »
شكا الى اللَّه و لم يشك من اللَّه ، فمن شكا الى اللَّه وصل من شكا من اللَّه انفصل . يعقوب گفت درد خود هم به دو بردارم ، و از و بكس ننالم ، كه من مىدانم كه وى جلّ جلاله دردها را شافى است و مهمّها را كافى ، و وعدهها را وافى ، آن گه زبان تضرّع بگشاد گفت : الهى بهر صفت كه هستم بر خواست تو موقوفم ، بهر نام كه خوانند مرا ببندگى تو معروفم :
تا جان دارم غم ترا غمخوارم * بى جان غم عشق تو بكس نسپارم
«
يا بَنِيَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا »
اى اطلبوا يوسف بجميع حواسكم بالبصر لعلكم تبصرونه ، و بالاذن لعلّكم تسمعون ذكره ، و بالشّم لعلّكم تجدون ريحه ، رويد اى پسران من يوسف را بجوئيد ، و خبر و نشان وى بپرسيد ، و از روح خدا نوميد مباشيد ، محنت بغايت رسيد ، بوى فرج مىآيد ، كارد به استخوان رسيد ، وقتست اگر مىبخشايد .
اى قافله چون روى بسوى سفر آريد * ما را بشما آرزويى هست برآريد
زان يوسف كنعانى در مصر نشسته * يك بار بيعقوب غريوان خبر آريد
يعقوب آن سخن ايشان را از بهر آن گفت ، كه از مهر دل خود نظارهء