تمام بسر نابرده ، كه با ديگرى در پيوسته ، و در حجلهء جلوهء وى آمده ، كسى كه خرد دارد چگونه با وى عشق بازى كند ، و دل در روى بندد ؟ آن بيچاره بدبخت كه با وى آرام دارد ، و او را به عروسى خود مىپسندد ، از آنست كه عروس دين مرو را جلوه نكردهاند ، و جمال وى هرگز نديده .
اگر در قصر مشتاقان ترا يك روز بارستى * ترا با اندهان عشق اين جادو چه كارستى ؟
و گر رنگى ز گلزار حديث او ببينى تو * به چشم تو همه گلها كه در باغ است خارستى .
لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهِيمَ بِالْبُشْرى
ابراهيم پيغامبرى بزرگوار بود شايستهء كرامت نبوّت و رسالت بود ، سزاى خلّت و محبّت بود ، بتخاصيص قربت و تضاعيف نعمت مخصوص بود ، صاحب فراستى صادق بود ، با اين همه چون فريشتگان آمدند ايشان را نشناخت ، و در فراست برو بسته شد دو معنى را ، يكى آنكه تا بداند كه عالم الخفيّات بحقيقت خدا است ، در هفت آسمان و هفت زمين نهان دان دوربين خود آن يگانهء يكتاست لا يعزب عنه
مِثْقالِ ذَرَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ
ديگر معنى آنست كه وى جلّ جلاله چون حكمى كند ، و قضايى راند بران كس كه خواهد ، مسالك فراست بربندد ، تا حكم براند ، و قهر خود بنمايد ، و خدايى خود آشكارا كند ، و او را رسد هر چه كند ، و سزد هر چه خواهد ، بحجّت خداوندى و كردگارى و آفريدگارى ،
فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ
وَ لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلى
و گفتهاند : رب العزّة فريشتگان را فرستاد كرامت خليل را تا او را بشارت دهند بدوام خلّت و كمال وصلت از اول او را بنواخت و خليل خود خواند ، گفت :
وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًا
آن گه او را بدوام خلّت بشارت داد ، و از قطيعت ايمن كرد ، گفت :
قالُوا سَلاماً
و اىّ بشارة اتمّ من سلام الخليل على الخليل .
و انّ صباحا يكون مفتتحا بسلام الحبيب لصباح مبارك
فَما لَبِثَ أَنْ جاءَ بِعِجْلٍ حَنِيذٍ
ابراهيم اول پنداشت كه مهماناناند شرط ميزبانى بجاى آورد ، زود برخاست و ما حضر پيش نهاد ، رب العزّة آن تعجل از وى بپسنديد و از وى آزادى كرد ، گفت :
فَما لَبِثَ أَنْ جاءَ بِعِجْلٍ حَنِيذٍ
جايى ديگر گفت
فَجاءَ بِعِجْلٍ سَمِينٍ
و المحبّة توجب