على آل محمد ، رسول گفت : آمين ، پس برخاست و رفت و رسول خدا دو ديدهء مبارك خود در آن شخص و نهاد وى گماشته و تيز در وى مىنگرد و ميگويد : ما اكرمك على اللَّه ، ما احبّك الى اللَّه ، چه گرامى بندهاى بر خدا كه تويى ، چه عزيز روزگارى و صافى وقتى كه در خلوت
وَ هُوَ مَعَكُمْ
تو دارى ، دل در نظر حق شادان ، و جان به مهر ازل نازان .
پير طريقت گفت : حبّذا روزى كه خورشيد جلال تو بما نظرى كند ، حبّذا وقتى كه مشتاقى از مشاهدهء جمال تو ما را خبرى دهد ، جان خود طعمه سازيم بازى را ، كه در فضاى طلب تو پروازى كند ، دل خود نثار كنيم محبّى را ، كه بر سر كوى تو آوازى دهد .
چون هلال از مسجد بدر شد رسول خدا ( ص ) گفت :
لم يبق من عمره الّا ثلاثة ايّام ،
بو هريره گفت : چرا خبرش نكنى گفت : بر اندوه وى اندوهى ديگر نيفزايم هر چند كه وى مرگ باندوه ندارد ، روز سيوم رسول برخاست با ياران و بسراى آل مغيره رفت گفت :
يا آل المغيرة هل مات فيكم احد ؟ فقالوا لا ، فقال : بلى ، و اللَّه اتاكم طارق فاخذ خير اهلكم . فقال المغيرة : يا رسول اللَّه هو اقلّ ذكرا و احمل قدرا من ان يذكره مثلك .
فقال رسول اللَّه ( ص ) كان معروفا فى السّماء ، مجهولا فى الارض ،
دوستان خدا در زمين مجهول باشند و در آسمان معروف ، غيرت حق نگذارد ايشان را كه از پردهء عزّت بيرون آيند ، « اوليائى فى قبابى « 1 » لا يعرفهم غيرى » رسول خدا در چهرهء آن دوست خدا نگرست ، قفس خالى ديد و مرغ امانت با آشيان ازل باز رفته .
بدوستيت بميرم بذكر زنده شوم * شراب وصل تو گرداندم زحال به حال .
رسول خدا ( ص ) چون در وى نگرست دو چشم نرگسين خود پر آب كرد ، آن گه گفت : يا مغيرة انّ للَّه تعالى سبعة نفر فى ارضه بهم يمطر ، و بهم يحيى ، و بهم يميت ، و هذا كان خيارهم ، ثم قال : يا معشر الموالى خذوا فى غسل اخيكم . عمر خواست تا فرا پيش شود و او را غسل دهد ، سيد گفت : يا عمر امروز روز غلامان است و كار كار مولايان ، سلمان و بلال در پيش رفتند تا او را بشويند عمر دلتنگ شد ، رسول گفت : دل خوشى
هامش
( 1 ) - فى قبابهم ( ج )