و در آن سكون افزائيم ، و تا بدانى كه برادران تو آن پيغامبران كه گذشتند از قوم خويش چه بار رنج كشيدند و بعاقبت اثر نصرت ما چون ديدند ، سنت ما با تو همانست
فَاصْبِرْ إِنَّ الْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقِينَ
صبر كن ، هيچ منال ، و اندوه مدار ، كه هر آن گل كه اينجا خار در دست تو بيش نشاند ، در قيامت بوى خوش بدماغ تو خوشتر رساند .
پيرى را پرسيدند كه تقوى چيست ؟ گفت : تقوى آنست كه چون با تو حديث دوزخ گويند آتشى در نهاد خود برافروزى چنان كه دود خوف بر ظاهر تو بنمايد ، و چون حديث بهشت گويند نشاطى گرد جان تو برآيد چنان كه از شادى رجاء هر دو خدّ تو مورّد گردد ، چون خواهى كه متقى بر كمال باشى ، بدل بدان ، و بتن درآى ، و به زبان بگوى ، و آنچه گويى از مايهء علم و سرمايهء خرد گوى ، كه هر چه نه آن بود بر شكل سنگ آسيا بود ، عمرى ميگردد و يك سر سوزن فراتر نشود ، بشنو صفت متقيان و سيرت ايشان ، بو هريره گفت : روزى رسول خدا ( ص ) نماز بامداد كرد و گفت هم اكنون مردى از در مسجد درآيد كه منظور حق است نظر مهر ربوبيت در دل او پيوسته بر دوام است . بو هريره برخاست ، بدر شد و باز آمد سيّد گفت : يا با هريرة زحمت مكن آن نه تويى ، تو خود مىآيى و او را مىآرند ، تو خود ميخواهى و او را ميخواهند ، خواهنده هرگز چون خواسته نبود ، رونده هرگز چون ربوده نبود ، رونده مزدور است و ربوده مهمان ، مزد مزدور در خور مزدور ، و نزل مهمان در خور ميزبان ، در ساعت سياهكى از در در آمد جامهء كهنه پوشيده و از بس رياضت و مجاهدت كه كرده پوست روى او بر روى او خشك گشته ، و از بيدارى و بيخوابى شب ، تن وى نزار و ضعيف و چون خيالى شده .
زين گونه كه عشق را نهادى بنياد * اى بس كه چو من بباد بر خواهى داد .
بو هريره گفت : يا رسول اللَّه آن جوانمرد اينست ؟ گفت : آرى اينست ، غلام مغيره بود نام وى هلال در مسجد آمد و در نماز ايستاد سيد گفت : ان الملائكة لتأتمّ به « 1 » ، فريشتگان آسمان بر موافقت و متابعت وى در خدمت نماز ايستادهاند ، چون سلام باز داد رسول خداى اشارت كرد ، او را نزديك خود خواند دست در دست رسول ( ص ) نهاد رسول گفت : مرا دعائى گوى هلال به حكم فرمان گفت : اللهمّ صلّ على محمد و
هامش
( 1 ) - ائتمّ به ، اى اقتدى . ( المنجد ) .