برگذشت بر زبان وى برفت كه : ما اقبحه ، چه زشت است اين سگ و چه ناخوش اين صورت سگ . ربّ العزّة آن از وى در نگذاشت ، تازيانهء عتاب آمد ، كه اى نوح مى عيب كنى « 1 » بر آفريدهء ما ؟ اخلق انت احسن من هذا ؟ نوح از سياست اين عتاب بگريست ، روزگار دراز بر خود نوحه كرد ، تا نام وى نوح نهادند ، وحى آمد كه : يا نوح كم تنوح ؟ اى مسكين ! نوح با درازى عمر يك بار كلمهاى گفت نه پسند خالق ، بنگر كه چه زارى كرد و چند گريست ؟ پس ترا با اين زلّات نهمار ، و معصيت بىشمار ، خود چه بايد كرد ، و حالت گويى چون بود و سرانجام بچه رسد . نوح پدر عالميان بود ، و مايهء جهانيان بود ، و پير پيغامبران بود ، و نواختهء خداى جهان بود ، با اين همه كان حسرت و مايهء درد و معدن اندهان بود .
پير طريقت گفت : الهى ! كان حسرت است اين دل من ، مايهء درد و غم است اين تن من ، الهى ! نيارم گفت كه اين همه چرا بهرهء من ، نه دست رسد مرا بمعدن چارهء من ، نهصد و پنجاه سال بر زخم و ضرب و بلا و عناء قوم خويش صبر همى كرد و خداى را شكر هميگفت ، نه آن بلا و رنج ازو بكاست ، نه وى از سر آن صبر و شكر برخاست ، دانست كه بلا بستر انبياست ، و قرين اولياست ، و هر كه درو صبر كند ، دوستى را سزاست : مصطفى ( ص ) گفت :
« انّ اللَّه تعالى اذا احبّ عبدا ابتلاه ، فان صبر اقتناه »
چون اللَّه تعالى بندهاى را دوست دارد ، بلاها به دو فرستد ، تا پرواى ديگرانش نبود ، اگر صبر كند بر بلا ، از خاصگيان حضرتش كند . نوح آن همه بار بلاى قوم خويش همى كشيد كه او را گفته بودند هر كه لباس جوانمردى پوشد ، ناچار تير جفاى ناجوانمردان خورد ، و در راه رياضت زخمهاى زهر آلود چشد و ننالد .
در عشق تو از ملامت بىخبران * در جان و جگر خدنگها دارم من
پير طريقت گفت : چون بندهاى را بدوستى خود بپسندد و شايستهء حضرت عنايت « 2 » گرداند ، نخست بار بلا بر وى نهد تا بنده رام شود در زخم بلا ، پس آن گه قوت خورد از حقيقت رضا ، پس چنان گردد كه خود شود عاشق بلا . چنان كه بو يزيد بسطامى [ قدّس اللَّه روحه ] « 3 » روزى كه بلايى به دو نرسيدى گفتى : بار خدايا طعام
هامش
( 1 ) - عيب ميكنى ( ج )
( 2 ) - عنديت . ( ج )
( 3 ) - در ( ج ) نيست .