و لهو جاى بازيچهء نادانان ، و سبب فريب ايشان ، دنيا دار بسان مسافر است در كشتى نشسته و دنيا زاد وى ، اگر زاد افزون از آن بر گيرد كه بايد كشتى غرق شود و سبب هلاك وى گردد .
آوردهاند كه ذو القرنين در بلاد مغرب رفت ملك آن ديار زنى داشت ، ذو القرنين گفت : اين ملك به من تسليم كن . گفت : لا و لا كرامة ، خواست كه بقهر ملك بستاند عارش آمد كه با زنى جنگ كند ، زن گفت : ترا مهمان كنم چون از دعوت فارغ شوى ملك به تو تسليم كنم چون بخوان آمد خوانى ديد زرّين نهاده ، همه كاسههاى زرين و بجاى طعام مرواريد و جواهر در آن كرده . ذو القرنين گفت : چه خورم طعام بايد ، كه اين هيچ خوردن را نشايد ، آن زن گفت : چون نصيب تو از دنيا نان بيش نبود ملك زمين كجا برى شايد كه نبود ترا ملكى كه نصيب تو از دو تا نان بيش نيست ديگر همه و بال است و نكال ، ابو بكر وراق گفت حيات دنيا ديگرست ، و زينت دنيا ديگر ، زينت دنيا آنست كه در آن آيت گفت :
زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ
الى آخرها . و حيات دنيا كراهيت مرگ است . هر كه دنيا دوست دارد ، از خدا خبر ندارد ، و هر كه از خدا خبر ندارد هرگز آرزوى مرگ نكند ، و زندگانى همين داند ، كه زندگانى دنيا است شهوتى بر كمال و غفلتى بىنهايت ، و از آن
حَياةً طَيِّبَةً
كه دوستان در آناند بىخبر ، اشارت قرآن مجيد و عزت كلام بار خدا اينست كه
أَ فَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ
هرگز برابر كى بود حيات غافلان و حيات عارفان . حيات غافلان آنست كه گفت :
مَنْ كانَ يُرِيدُ الْحَياةَ الدُّنْيا وَ زِينَتَها
و حيات عارفان
أَ فَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ
ميگويد :
عارفان در روشنايى آشنايىاند بر نور دين ، و روح يقين ، به راه توفيق رفته ، و به مقصد تحقيق رسيده ، دلهاشان از تجريد و تفريد عمارت يافته ، اين بيّنت بر لسان اهل اشارت آن تخم درد عشق است كه روز اول در عهد ازل در دلهاى دوستان خود ريخت چنان كه در خبر است :
« ثم رش عليهم نورا من نوره »
نهاد ايشان خاكى خوش بود كه در عهد خلقت آدم از قسم طيب برآمده بود ، قابل تخم درد عشق آمده پس آفتاب
وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها
بر آن تافت ، پرورشى تمام بيافت ، تا عبهر عهد