چه ماند اينجا مگر فضل و رحمت من ،
فَبِذلِكَ فَلْيَفْرَحُوا هُوَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ
تؤملون من الثواب على الافعال .
أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ
اولياى خدا ايشانند كه در بحار علوم حقيقت غوّاصان گوهر حكمتاند ، و در آسمان فطرت خورشيد ارادت و مستقر عهد دولتاند ، مقبول حضرت الهيّت و صدف اسرار ربوبيّتاند ، عنوان شريعت و برهان حقيقتاند ، نسب مصطفى در عالم حقايق بايشان زنده ، و منهج صدق بثبات قدم ايشان معمور ، ظاهرشان به احكام شرع آراسته ، باطنشان بگوهر فقر افروخته ، آثار نظر اين عزيزان بهر خارستان خذلان كه رسد عبهر دين برآيد ، بركات انفاس ايشان بهر شورستان ادبار كه تابد عنبر عشق بوى دهد ، اگر بعاصى نظر كنند مطيع گردد اگر بزنّار دارى ديده باز كنند مقبول و محفوظ درگاه عزّت شود ، چنان كه از آن عزيز « 1 » روزگار و سيّد عصر خويش شبلى باز گويند كه وقتى بيمار گشت و خليفهء روزگار او را دوست داشتى ، بوى رسيد كه شبلى بيمار است طبيبى ترسا بود سخت حاذق او را بشبلى فرستاد تا مداواة كند طبيب آمد و شبلى را گفت : اى شيخ اگر ترا از پوست و گوشت خود دارو بايد كرد دريغ ندارم و علاج كنم شبلى گفت :
داروى من كم از اين است ، گفت : داروى تو چيست ؟ گفت : اقطع زنّارك و قد عوفيت .
طبيب گفت : شرط جوانمردى نباشد كه دعوى كردم و بسر نبرم اگر شفاى تو در قطع زنّار ما است آسان كاريست . طبيب زنّار مىبريد و شبلى از بيمارى بر مىخاست ، خبر بخليفه رسيد كه حال چنين رفت خليفه را خوش آمد گفت : من پنداشتم كه طبيبى بر بيمار مىفرستم ندانستم كه خود بيمارى را بر طبيب مىفرستم
أَلا إِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ
گفتهاند : علامت ولىّ آنست كه سر تا پاى وى عين حرمت شود ، چشمش بحرمت بيارايند تا به هيچ ناشايست ننگرد ، زبانش بادب بند كنند تا بيهوده نگويد ، قدم وى را بند حقيقت بر نهند تا بهر كوى فرو نشود ، خلق وى را بند شريعت بر نهند تا جز حلال به خود راه ندهد ، جوارح وى را در بند بندگى كشند تا جز كمر بندگى حقّ بر ميان نبندد ، در دنيا چنين دارند و در عقبى
لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ
در دنيا به خدمت
هامش
( 1 ) عنصر ( الف )