وى روان كن ، و ازين عجبتر كه راه او مهتر در قدمگاه او خود متحيّر شد ، اين چنانست كه مجنون به ليلى گفت ، اسباب علم ما در سر زلف تو گم شد ! گفت : يا مجنون دعوى بس بلند نيست كه زلف ما خود در سر كار ما گم شد . نيكو گفت آن جوانمرد كه در شعر گفت :
اى هم تو ز تو حيران آخر چه مثالست اين * اى شمع نكورويان آخر چه وصالست اين
اى چون تو بعالم كم آخر چه كمالست اين * اى شمع و چراغ ما آخر چه جمالست اين « 1 »
قال ابن عطاء : نفسه ص موافقة لانفس الخلق خلقة لكن مباينة لها حقيقة فانّها مقدّسة بانوار النبوّة مؤيّدة بمشاهدة الحقيقة ثابتة فى المحل الادنى و المقام الاعلى
ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى
. نگر تا نگويى كه آن نفس پاك وى همچون نفس ديگران بود ؛ اگر يك ذرّه از تابش نفس او بر جان و دل همهء صدّيقان تافتيد در عالم قدس همه روان گشتنديد و بمقعد صدق فرو آمدنديد ، با اين همه ميگفت بدعا :
لا تكلنا الى انفسنا طرفة عين
- بار خدايا ! اين پردهء نفس از پيش دل ما بردار و اين بار خودى از ما فرو نه كه آن حجاب راه حقيقت ما است ، فرمان آمد يا محمد ناخواسته در كنارت نهاديم
أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ ، وَ وَضَعْنا عَنْكَ وِزْرَكَ
. يا محمد ما آن بار تو از تو فرو نهاديم ، ارادت ما كار تو بساخت ، عنايت ما چراغ تو بيفروخت از آن كه تو نه براى خود آمدى و نه به خود آمدى ، نه به خود آمدى كت آوردم ،
أَسْرى بِعَبْدِهِ
نه براى خود آمدى كه رحمت خلق را آمدى ،
وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ
چنان كه مرغ ، بچهء خود را در زير بال خود گيرد و مىپرورد ؛ كمال كرم و رأفت و رحمت محمد عربى امّت خود را بر آن صفت در كنف خود مىپرورد ،
وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ
.
قال جعفر الصادق ع : علم اللَّه تعالى عجز خلقه عن طاعته ، فعرّفهم ذلك كى يعلموا انّهم لا ينالون الصفو من خدمته فاقام بينه و بينهم مخلوقا من جنسهم فى الصورة فقال :
لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ
فالبسه من نعته الرّأفة و الرّحمة و اخرجه الى الخلق سفيرا صادقا و جعل طاعته طاعته و مرافقته مرافقته ، فقال :
مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ
.
هامش
( 1 ) از سنايى است .