و ان كنوز كسرى و قيصر ستفتح عليه و هذا الغلام ابن اخى - على بن ابى طالب و هذه المرأة خديجة بنت خويلد زوجة محمد ، تابعاه على دينه و ايم اللَّه ما على ظهر الارض كلها احد على هذا الدين غير هؤلاء . قال عفيف الكندى بعد ما اسلم و رسخ الاسلام فى قلبه ، يا ليتنى كنت رابعا . روزى بو طالب ، على را گفت يا بنى ، ما هذا الدين الذى انت عليه ؟ اين چه دين است كه تو دارى و آن را پرورى ؟ گفت
يا ابت آمنت باللّه و رسوله و صدّقته فيما جاء به و صلّيت معه للَّه « 1 »
اى پدر ايمان آوردم كه خداى يكى است و محمد رسول و پيغامبر او است و استوار است و راست گوى بهر چه آورد و گفت و با وى نماز ميكنم بفرمان خداى از بهر خداى ، بو طالب گفت : اى پسر امّا انّ محمدا لا يدعو الا الى خير فالزمه ، محمد هر كه خواند بهر چه خواند بخير خواند و خير گويد و جز خير ازو نيايد نگر او را بدست دارى و ملازم باشى و ازو بر نگردى .
مجاهد گفت : نعمتى و نواختى بود كه خداى تعالى بر على بن ابى طالب نهاد و خيرى كه بوى خواست كه روز قحط و نياز بود و قريش بغايت تنگى و سختى رسيده و بو طالب صاحب عيال بود و يسارى نه كه ايشان را بفراخى نعمت داشتيد و در بنى هاشم ، عباس توانگر بود و صاحب نعمت ، رسول خدا گفت : يا عباس اگر در حق بو طالب تخفيف جوييم و از آن فرزندان وى لختى برداريم و داشتن ايشان را در پذيريم مگر صواب باشد و او را خفّتى بود ، مصطفى و عباس هر دو رفتند و اين انديشه كه كرده بودند با بو طالب بگفتند بو طالب گفت : عقيل را به من بگذاريد و با ديگران شما دانيد كه چه كنيد مصطفى على را برداشت و در پذيرفت و عباس جعفر را پس على با مصطفى مىبود تا وحى از آسمان آمد و بعث وى در پيوست و رب العزة على را باسلام گرامى كرد و جعفر با عباس مىبود تا آن گه كه مسلمان شد و باسلام عزيز گشت و مستغنى شد . محمد بن اسحاق گفت : چون ابو بكر صديق مسلمان شد جماعتى از قريش پيوسته با وى مىنشستند و مجالست و مصاحبت وى دوست ميداشتند از آن كه ابو بكر مردى محبوب بود ، خوش خوى ، خوش طبع ، سهل و آسان فرا دست آمدى و با هر كس در معاشرت و مصاحبت خوش در آمدى و تدبير كارها دانستى
هامش
( 1 ) در نسخهء الف : مع للَّه