تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 187

مساهمون:

ص١٨٧
ديده يك صاع خرماى بو عقيل مختصر داشتند و محقر و بدان طنز كردند چه زيان دارد وى را اين طعن منافقان ، و رب العالمين او را مىنوازد و ميگويد :
وَ الَّذِينَ لا يَجِدُونَ إِلَّا جُهْدَهُمْ
، و مصطفى تسلى دل وى را آن صدقه از وى پذيرفته و اكرامى كرده و بر سر همه صدقه‌ها ريخته و اين خبر بيرون داده كه : افضل الصدقة جهد المقلّ . آن صدقه‌ها همه نيكو است لكن بذل مجهود درويش از همه فاضلتر و بزرگ‌وارتر كه با وى درد عشقى است و سوزى و نيازى كه با ديگران نيست و وزنى كه هست آن سوز و آن درد راست نه عين مال و كثرت صدقه را و تا صاحب دولتى نباشد دل وى محل سوز و نياز و درد عشق دين نگردد پس دلى بايد از صفات بشريت و رعونات نفس و شهوات طبع و وساوس شيطان و رياء خلق برهنه گشته و بصفات حق بياراسته چنان كه در سر وى جز مهر حق نماند و بر زبان وى جز ذكر حق نماند و باركان وى جز خدمت حق نماند هر چه خلق را بوى انس بود وى را از آن وحشت آيد هر چه خلق روى بوى آرند وى روى از آن بگرداند تا بر خاطر وى جز حق نگذرد و از خلق فانى گردد و با حق باقى شود ، آرى صفت خلق مجاز است و مجاز را بر حقيقت راه نيست لكن چون حقيقت بر مجاز مستولى گردد مجاز را جذب كند و صفتش صفت حقيقت گرداند ، آب مطلق چون بر نجاست آيد و بر وى مستولى گردد حكم نجاست بر ندارد و مردار در نمك زار افتد بگدازد و نمك گردد پاك شود . اين حديث كيمياست بهر كه رسد او را عزيز كند و برنگ خويش گرداند . در عهد موسى كليم صدّيقى بود كه خلق پيوسته برنجانيدن وى مشغول بودند شبى در مناجات گفت : الهى دانى كه تو اين عاجز مسكين را از دنيا معلومى نه داده‌اى كه آن را در رضاى تو فدا كند اين تن خوار خود را به صدقه بخلقان دادم تا اگر مرا جفايى كنند و بر ما بهتانى نهند تو ايشان را نگيرى رحمت خدا و رضوان خدا بر درويشان باد و تا جهان باد از درويشان خالى مباد . چنين مىآيد كه در مسجد شونيزيه ، جنيد و شبلى و ثورى و رويم و خلدى و جماعتى نشسته بودند وقتى خوش و سماعى خوش ايشان را استقبال كرده و بدان مشغول گشته ، درويشى در آن حال بحرمت پيش ايشان در آمد و در صف النعال فرو نشست و آن درويش كلاهى پشمينه بر سر نهاده و پلاسى سياه پوشيده و ايشان اگر چه خداوندان ديده بودند كس را از حقيقت روش وى آگاهى نبود چون از آن خود