تا بدانى كه كار نمودن دارد نه ديدن . از آن نديدند كه شان ننمودند ، و از آن راه نبردند كه شان بر راه نداشتند . سحرهء فرعون را بنمودند ، لا جرم ببين كه چون ديدند ؟ ! و كجا رسيدند ؟ ! انوار عزت دين ناگاه در دل خود بديدند ، و بمقام شهدا و صديقان رسيدند .
عهدنامهء ازل ديدند و بدولت خانهء ابد رسيدند . كليد گنج اسرار ديدند و در فردوس با ابرار بجوار جبّار رسيدند . چون در آن ميدان حاضر شدند و اسباب جادويى بغايت بساختند ، و ميمنه و ميسره راست كردند ، مهتر ايشان گفت : بنگريد تا عدد لشكر موسى چند برآيد ؟ گفتند او را لشكر نيست ، مردى مىبينيم تنها ، عصائى در دست . گفت : آه از آن تنهايى و يكتايى او . مرد يكتا هرگز تنها نبود گرچه تنها رود بىيار نبود . دانيد چه بايد كرد ؟ او را حرمتى ببايد داشت و خود را كارى ببايد ساخت .
إِمَّا أَنْ تُلْقِيَ وَ إِمَّا أَنْ نَكُونَ نَحْنُ الْمُلْقِينَ
- موسى چون از ايشان اين شنيد گفت : از اينان بوى آشنايى مىآيد كه حرمت مىشناسند . پس چون جمال ارادت بر دلهاى ايشان كمين گشاد ، و جلال عزت دين برقع تعزز فرو گشاد ، و جمال خود بايشان نمود خورشيد دولت دين از افق عنايتشان برآمد . ماهروى معرفت ناگاه از در درآمد . پيك سعادت در رسيد و از دوست خبر آمد كه : خيز بيا جانا كه خانه آراستهام ، بسى ناز و راز كه من از بهر تو ساختهام . شكر اين نعمت را بسجود درافتادند و گفتند :
آمَنَّا بِرَبِّ الْعالَمِينَ
.
فرعون گفت :
لَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ
- اكنون كه سر از چنبر وفاى ما بيرون برديد و بر مخالفت قدم نهاديد ، ما سياست قهر خود بر دستها و پايهاى شما مستولى كنيم . گفتند :
اى فرعون ! قصّهء عشق ما دراز است ، و ديدهء فرعون در آن دقيقه نبيند :
آمَنَّا بِرَبِّ الْعالَمِينَ
.
اى فرعون ! اگر سر تن را ببرى ، سر دل را چه كنى ؟ آن دستى كه بچون تو بدبختى برداشتهايم بريده به ، و آن پايى كه بر بساط چون تو مدبرى نهادهايم پى آن بر كشيده به ، و آن زبان كه بر تعظيم شأن چون توى ثنا گفته گنگ و لال به . آن مدبر سياست قهر