بعاريت خواست از دانشمندى ، و به آن حديث نبشت . پس در مقلمه نهاد و فراموش كرد .
از آنجا بعراق رحلت كرد ، چون بعراق رسيد قلم عاريتى در مقلمه يافت و دلتنگ شد و در وى اثر عظيم كرد ، تا از آنجا بمرو بازگشت و آن قلم به صاحب باز داد . آن گه بعراق باز شد .
بو عبد اللَّه كهمس گفت : وقتى گناهى كردم ، اكنون چهل سال است تا بدان ميگريم . گفتند : اى شيخ ! آن چه گناه است ؟ گفت دوستى به زيارت من آمد . بدانگى سيم او را ماهى بريان خريدم . چون خواست كه دست شويد از ديوار همسايه پارهاى گل بگرفتم تا وى بدان دست شويد . اكنون چهل سالست تا بدان مظلمه ميگريم و آن مرد نمانده تا از وى حلالى بخواهم .
و حسين بن على بن ابى طالب ( ع ) روزى يك خرما از مال صدقه در دهن نهاد رسول خدا صلوات اللَّه عليه حاضر بود و حسين كودك بود ، رسول گفت :
« القها يا حسين ؟ »
بينداز اى حسين ! كه اين مال صدقه است .
و عمر بن عبد العزيز خليفهء روزگار بود . وقتى مال غنيمت آورده بودند و در ميان آن مشك بود ، بينى خويش استوار بگرفت و گفت : منفعت مشك در بوى است ، و اين حق مسلمانان است . هر چند كه اين قدر در شرع به محل مسامحت است امّا در كمال ورع روا نميداشتند ، و تعظيم فرمان شرع را اين اندك ببزرگ ميداشتند ، از آنكه بيدار و هشيار بودند ، و شريعت و حقيقت گرامى داشتند ، و به چشم تعظيم و توقير در آن نگرستند ، لا جرم برخوردار گشتند و بسعادت ابد رسيدند .
10 - النوبة الاولى
( 7 / 108 - 94 )
قوله تعالى :
وَ ما أَرْسَلْنا فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَبِيٍّ
نفرستاديم در هيچ شهر پيغامبرى
إِلَّا أَخَذْنا
مگر كه فرا گرفتيم
أَهْلَها
مستكبران آن را
بِالْبَأْساءِ
بنا ايمنى