اين دو زن سخت حريص بودند در كشتن ناقه ، از بهر آنكه صاحب مواشى بودند ، و آبشخور بر ايشان تنگ شده بود ، كه هر به دو روز ايشان را نوبت آب بود . يك روز نوبت ناقه بود و بچه . و آب چاه بود ، و ناقه و بچه آن را همه مىبازخوردند در نوبت خويش ، كه يك قطره آب در چاه نماندى ، و ديگر روز نوبت قوم بودى و مواشى ايشان ، و به اين سبب كار آب بر ايشان تنگ شده بود ، و نيز چرندگان ايشان از آن ناقه مىترسيدند ، و مىرميدند . پس آن زنان به اين سبب قدار و مصدع را بر عقر ناقه داشتند ، و خويشتن را بر ايشان عرضه كردند ، كه اگر ناقه را بكشيد ما زنان شما باشيم . ايشان بطمع زنان رفتند ، و خمر خوردند ، تا خمر در ايشان كار كرد ، آن گه رفتند ، و هفت كس ديگر را از غاويان قوم خويش خبر كردند ، تا با ايشان متفق شدند . اينست كه رب العالمين گفت :
وَ كانَ فِي الْمَدِينَةِ تِسْعَةُ رَهْطٍ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ وَ لا يُصْلِحُونَ
. پس رفتند و بر راه ناقه مترصد نشستند . چون از آبشخور بازگشت ، مصدع نخست تيرى در وى انداخت و او را پى زد . پس قدار او را بشمشير ضربت زد ، و تمام بكشت . پس قوم همه فراهم آمدند ، و گوشت آن قسمت كردند .
اما قول سدى درين قصه آنست كه : رب العزة وحى فرستاد بصالح كه قوم تو ناقه را بكشتند . صالح قوم خويش را از اين وحى خبر داد . ايشان گفتند : ما نكشيم ، و هرگز بخاطر ما نگذشت كه آن را بكشيم . صالح گفت : كشندهء آن درين ماه از مادر در وجود آيد ، و هلاك شما بر دست وى بود . ايشان گفتند : درين ماه هر پسر كه از مادر در وجود آيد او را بكشيم . پس در آن ماه نه پسر زادند ، و همه را كشتند ، و دهمين پسر كه زاد زنده بگذاشتند . پسرى بود اشقر ازرق ، شخصى تمام نيكو قد برآمد . آن نه مرد كه پسران خود را كشته بودند ، گفتند : لو تركنا ابناءنا لكانوا مثل ابن العاشر .
پس بر صالح خشم گرفتند ، و سوگند خوردند كه صالح را بكشيم ، فذلك قوله :
تَقاسَمُوا