تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 590

مساهمون:

ص٥٩٠
رود از حق درماند ، و به آن شهوت نرسد . آدم صفى هنوز از آن درخت منهى جز ذواقى نچشيده بود كه تازيانهء عتاب بر سرش فرود آمده بود ، و حالش بگشته ، نه آن شهوت بتمامى رانده ، و نه رضاء حق با وى بمانده . چون باز نگرست ، نه تاج بر سر ديد ، نه حله در بر ! از اول خود را ديد بر سرير اصطفا نشسته ، پشت بمسند خلافت باز نهاده ، بحلل و حلى بهشت آراسته ، و به آخر از همه درمانده ، برهنه و گرسنه ، محتاج يك برگ درخت شده :
للَّه درّ هم من فتية بكروا * مثل الملوك و راحوا كالمفاليس !
و أنشدوا :
لا تعجبوا لمذلتى فأنا الذى * عبث الزمان بمهجتى فأذلّها
فرمان آمد كه : اى آدم ! آن چنان نعمت بىرنج و بىكد ندانستى خورد ، اكنون رو بسراى محنت و شدت ، كار كن ، و تخم كار ، و رنج بر ، و صبر كن . آدم گفت : اين همه خوار است ، اگر روزى ما را برين درگه باز بارست ، همى به درد دل بناليد ، و نياز و عجز خود بر كف حسرت نهاد ، و در زاريد و گفت : «
رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ »
الهى ! اگر « 1 » زاريم ، در تو زاريدن خوش است ، ور ناليم بر تو ناليدمان در خور است . الهى ! از خاك چه آيد مگر خطا ، و از علت چه زايد مگر جفا ، و از كريم چه آيد جز وفا . الهى ! و از آمديم « 2 » با دو دست تهى ، چه باشد اگر مرهمى بر خستگان نهى ! الهى ! گنج درويشانى ، زاد مضطرانى ، مايهء رميدگانى ، دستگير درماندگانى . چون مىآفريدى جوهر معيوب مىديدى ، مىبرگزيدى ، و با عيب ميخريدى ، برگرفتى و كس نگفت كه بردار . اكنون كه برگرفتى بمگذار ، و در سايهء لطفت « 3 » ميدار ، و جز بفضل خود مسپار :
هامش
( 1 ) - ج : گر . ( 2 ) - ج : باز آمديم . ( 3 ) - ج : لطف .