تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 587

مساهمون:

ص٥٨٧
هر كس درآميزد . جاى ديگر گفت :
مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ
از گلى سياه تيره . عرفه قدره لئلا يعدو طوره . اصل وى با وى نمود ، تا اگر كرامتى بيند نه از خود بيند ، و داند كه شرف در تربيت است نه در تربت . از تربت چه خاست ؟ ظلومى و جهولى و سياست :
وَ عَصى آدَمُ رَبَّهُ
. از تربيت چه آمد ؟ كرامت هدايت و قبول توبه و نواخت :
إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ
. نتيجهء تربت است كه گفت :
خُلِقَ الْإِنْسانُ مِنْ عَجَلٍ
. ثمرهء تربيت است كه گفت :
يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ
. محمود در سراى اياز شد . آن مال و نعمت و زر و سيم و جواهر و ديباهاى رنگارنگ ديد . از آن خلعتها كه محمود او را داده و بخشيده ، بگوشه‌اى نگه كرد قبا يكى ديد كهنه و پاره پاره بر هم بسته از ميخى درآويخته . محمود گفت : اين يكى بارى چيست ؟ اياز جواب داد كه : اين يكى منم بدين بيچارگى و بدين خوارى ، و آن همه جمال و آرايش و آن عز و ناز همه تويى . درين نگرم عجز خود بينم . قدر خود بدانم . در آن نگرم ترا بينم ، و از تو دانم ، بنازم و سر بيفرازم :
جز خداوند مفرماى كه خوانند مرا * سزد اين نام كسى را كه غلام تو بود
در خبر است كه كالبد آدم از گل ساخته چهل سال ميان مكه و طائف نهاده بود . و ابليس هر بار كه بوى برگذشتى ، گفتى : لأمر ما خلقت ؟ و رب العزة با فريشتگان ميگفت : اذا نفخت فيه من روحى فاسجدوا له . پس چون روح بسر وى درآمد ، چشم باز كرد تن خود را همه گل ديد . حكمت درين آن بود تا اصل خود داند ، و نفس خود را شناسد ، و به خود فريفته نگردد . لطايفى كه بيند از حق بيند ، پس چون روح بسينهء وى رسيد تاريكيى ديد . قومى گفتند : تاريكى زلت بود . قومى گفتند : تاريكى خاك بود ، كه اصل خاك از ظلمت است ، و اصل روح از نور . روح خواست كه باز گردد ، نسيم وى به خياشيم رسيد . عطسه زد « 1 » . گفت : الحمد للَّه . رب العزة گفت : رحمك ربك . روح ذكر حمد و رحمت حق شنيد ساكن
هامش
( 1 ) - ج : داد .
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 587 | عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )