گشت . گفت : او كه حمد خدا و رحمت را شايد ، جاى من نيز شايد . چون بناف رسيد اشتهاء طعامش پديد آمد . ميوهء بهشت ديد . آرزوش خاست . خواست كه برخيزد نتوانست .
رب العزة گفت :
خُلِقَ الْإِنْسانُ مِنْ عَجَلٍ
.
ديگر « 1 » نام وى « خليفه » بود ، كه بجاى فريشتگان نشست . نخست ساكنان زمين فريشتگان بودند . پس بآدم دادند . سرش آنست كه تا آدميان را عذر باشد بميلى و آرامى كه ايشان را با دنيا بود ، يعنى كه فريشتگان كه نه دنيوى بودند ، و نه از خاكشان آفريدند ، چون در دنيا نشستند با دنيا بيارميدند ، و بيرون كردن بر ايشان دشخوار آمد ، تا ميگفتند :
« أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها »
؟ پس چه عجب اگر فرزند آدم را به دنيا ميل باشد ، كه خود از آن آفريدهاند ، و ايشان را ساختهاند ، و
فى الخبر : « اذا مات المؤمن على الاسلام تقول الملائكة : كيف نجا هذا من دنيا فسد فيها خيارنا » ؟ !
سديگر « 2 » نام وى « بشر » است ، و سمّاه بشرا لمباشرته الامور .
چهارم نام وى « انسان » است كه عهد اللَّه فراموش كرد ، چنان كه گفت :
« فَنَسِيَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً »
، اى لم نجد له عزما فى القصد على الخلاف ، بل كان ذلك بمقتضى النسيان .
آنجا كه عنايت را بود نواخت را چه نهايت بود ! آن نافرمانى از وى درگذاشت ، و عذرش بنهاد ، گفت : نه به قصد كرد آن مخالفت ، و نه بر آن عزم بود كه كند ، لكن فراموش كرد عهد ما ، و در گذاشت از وى كرم ما . و گفتهاند : انسان از انس است ، يعنى كه وى را با جفت خود انس بود ، و در دل وى مهر داشت ، چنان كه اللَّه گفت :
وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً
. ازينجا گفت رب العزة :
يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ
- اى آدم ! با جفت خود درين بهشت آرام گير و ساكن باش . جنس با جنس داد ، و خلق در خلق بست ، و شكل در شكل ساخت ، كه صفت حدثان
هامش
( 1 ) - ج : دگر .
( 2 ) - ج : سدگر .