عبد المطلب و اسود بن عبد يغوث . پيوسته مصطفى را برنج داشتندى ، و او را اذى نمودندى ( 1 ) ، تا روزى كه جبرئيل نزديك رسول خدا ( ص ) آمد ، عاص وائل بوى بر گذشت ، جبرئيل بكعب وى اشارت كرد . وليد مغيره بر گذشت جبرئيل بساق وى اشارت كرد . عدى قيس بگذشت جبرئيل به شكم وى اشارت كرد . اسود عبد يغوث بگذشت ، به روى وى اشارت كرد . اسود بن عبد المطلب بگذشت بسر وى اشارت كرد . آن گه جبرئيل گفت : اى محمّد ! شرّ ايشان از تو كفايت كردم . پس روزى عبد وائل بر شتر ، نشسته بود بصحرا ، و تماشا ميكرد . جايى فرو آمد تا آب خورد . پاى به زمين نهاد ، گفت : مرا مار گزيد ، طلب كردند مار نيافتند ، و آن پايش آماس كرد ، تا چندان شد كه گردن شتر فرياد همى كرد و ميگفت : قتلنى ربّ محمّد . و اسود عبد يغوث روزى بصحرا بيرون شد . و سموم زد او را ، و رويش سياه گشت ، چون به خانه باز آمد ، قوم او نشناختند او را ، و در سراى نگذاشتند . از غين سر بر درهمى زد تا هلاك شد ، و ميگفت : قتلنى رب محمّد . وليد مغيره همى رفت ، جامهء تكبر بر زمين همى كشيد خارى در جامهء وى آويخت . جماعتى زنان در پيش وى بودند . عارش آمد كه در پيش ايشان آن خار از جامه باز كند . هم چنان همى رفت ، تا پايش مجروح شد ، و از آن هلاك گشت ، و ميگفت : قتلنى ربّ محمّد . و اسود عبد المطلب پسر وى به سفر شده بود ، چون باز آمد باستقبال بيرون شد ، و گرما گرم بود . بسايهء درختى باز شد ، سر بدرخت باز نهاد . جبرئيل بيامد ، و سر وى بر آن درخت همى زد ، و وى همى گفت : اى غلام ! اين را از من باز دار . گفت : من هيچ كس را نمىبينم . فرياد همى كرد و ميگفت : قتلنى رب محمد ، تا آن گه كه هلاك شد . و عدى قيس ماهى شور خورد ، و گويند ماهى تازه ، و از آن تشنه شد . چندان آب باز خورد كه شكمش از هم بشد ،
هامش
1 - الف : داشتنديد . . . نمودنديد .