نه بينى به عين العيان كه آب را رفتن است ، و اللَّه ميگويد در قرآن كه : خاك را گفتن است ، و نه آب را جان ، و نه خاك را زبان ، دريافتن اين بعقل چون توان ! پس جز از قبول ظاهر و تسليم باطن چه درمان ! ظاهر قبول كن و باطن بسپار ، و هر چه محدث است بگذار ، و طريق سلف دست بمدار . زينهار زينهار ! كه اللَّه ميگويد :
لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ
. يكى از عالمان طريقت ميگويد :
لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ
سياست قدم صفت « 1 » است كه از صحراى بىنيازى جلال خود بر سالكان راه جلوه مىكند ، ميگويد : ما را ديدهاى فانى و عقلهاى مطبوع در نيابد كه در ذات و صفات ما پيمانهء عقل عقلاء » نيست ، و هم و فهم از ما چه نشان دهد كه منشور صفات ما را توقيع جز
« لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ »
نيست . « لم يزل و لا يزال » نعت جبروت ما است ، صفت حدثان را با جلال قدم چه كار ! ازل و ابد مركب قضا و قدر ما است . محو و صحو را با ما چه خويشى ! وحدانيّت و فردانيّت نعت تعزّز ما است .
آب و خاك را با ما چه مناسبت ! اگر نه آفتاب جلال «
وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ »
از ولايت « لطيف و خبير » بر شما تافتى ، عواصف
لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ
دمار از جان شما برآوردى ، و بكتم عدم باز بردى ، لكنّه عز جلاله باللّطف معروف و بالفضل موصوف . ببنده نوازى معروف است ، و بمهربانى موصوف ، بلطف خود و از آمده « 2 » بوفاء اميد داران ، بفضل خود پذيرندهء حقيرهاى پرستندگان ، و بكرم خود سازندهء كار بندگان در دو جهان .
قَدْ جاءَكُمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ
- جاى ديگر گفت :
قَدْ جاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ
. جاى ديگر گفت :
قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ
. جاى ديگر گفت :
قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ كِتابٌ مُبِينٌ
، آمد بشما از خداوند شما چراغى روشن ، پندى بليغ ، نورى تمام ، حجّتى آشكارا ، نامهاى پيدا . چراغى كه دلها افزود ، نورى كه روح جان افزايد ، ذكرى كه سرّ بنده آرايد . نامهاى كه بنده بدان نازد ، نامهاى ! و چه نامهاى كه
هامش
( 1 ) - ج : صفت قدم .
( 2 ) - ج : باز آمده .