حق او ، بحدود عزت او بشناختم ، و اين شناخت از آدمى خود مىنايد ، و فهم و وهم او خود بدان نرسد ، و اين شناخت جز در علم ربوبيت نگنجد ، كه بحقيقت او خود را شناسد ، و خود را داند . يقول اللَّه تعالى :
وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ
. نعت حدثان را بقدم راه نيست . و هر چه از پرگار قدرت بعالم جهليت آمد ، در اسر تلوين است ، و تلوينات را بهيئت تمكين راه نيست . هر كه راهبر او نظر و استدلال است بر پى خود مىرود ، و هر كه بر پى خود رود جز مغرور نيست ، و هر كه آرزومند معرفت است نصيب جوى است ، و هر كه نصيب جوى است جز خود پرور و خود پرست نيست :
دور باش از صحبت خود پرور عادت پرست * بوسه بر خاك كف پاى زخود بيزار زن .
آدمى نبود پس بود است ، و نبود پس بود نيست است ، و از نيست معرفت هست .
چون آيد كسى كه موجود بين العدمين بود ، هيچ چيز « 1 » است ، و در هيچ چيز « 2 » همه چيز چون آيد ! نه دولت بحيلت آيد ، نه معرفت بعلّت . نه سعادت بعبادت بود ، نه معرفت بكفايت . شبلى گفت : ما عرفتموه بعرفانكم ، و أدركتموه بعلومكم و آرائكم ، و عقلتموه بأوهامكم و أفهامكم ، و قدّرتموه فى عقائدكم و قلوبكم ، فهو مصروف اليكم مخلوق مثلكم .
وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادى
الاية - ما دخلت الدنيا الا به وصف التجرد ، و لا خرجت الا به حكم التفرد ، ثم الاثقال و الاوزار لا يأتى عليها حصر و لا مقدار ، فلا مالكم اغنى عنكم ، و لا حالكم يدفع عنكم ، و لا لكم شفيع يخاطبنا فيكم : «
لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ وَ ضَلَّ عَنْكُمْ ما كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ »
.
إِنَّ اللَّهَ فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوى
- دانهء طعام شكافد ، تا از آن نبات بيرون آيد ، و قوت را بشايد . همچنين دانهء دل شكافد ، تا جوهر اخلاص روى نمايد ، و خلاص بنده
هامش
( 1 ، 2 ) - نسخهء ج : هيچيز .