تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى ) — صفحة 371

مساهمون:

ص٣٧١
عجيب كاريست كار دوستان ! و طرفه بازاريست بازار ايشان ! پيش از آنكه در وجود آرد ايشان را جلوه مىكند ، و چون « 1 » در وجود آمدند ، در خلوت
وَ هُوَ مَعَكُمْ
بر ازو نازشان مىپرورد . آن گه بىمرادى و بىكامى روزشان بسر مىآرد ، و آسياى بلا بر فرق سرشان ميگرداند . پير طريقت گفت : در باديه مىشدم ، درويشى را ديدم كه از گرسنگى و تشنگى چون خيالى گشته ، و آن شخص وى از رنج و بلا بخلالى باز آمده ، و سر تا پاى وى خونابه گرفته . گفتا : بتعجّب در وى مىنگرستم ، و خداى را ياد ميكردم . چشم فراخ باز كرد و گفت : اين كيست كه امروز در خلوت ما رحمت آورده ؟ گفتا : درين بودم كه ناگاه از سر وجد خويش برخاست ، و خود را بر زمين ميزد ، و مشاهده‌اى را كه در پيش داشت جان نثار همى كرد و ميگفت :
من پاى برون نهادم اكنون ز ميان * جان داند با تو و تو دانى با جان در كوى تو گر كشته شوم باكى نيست * كو دامن عشقى كه برو چاكى نيست ؟ يك عاشق آزاده نه بينى بجهان * كز باد بلا بر سر او خاكى نيست .
وَ لا تَطْرُدِ
- كافران بر مصطفى ( ص ) آمدند ، گفتند : يا محمد ! ما مىخواهيم كه به تو ايمان آريم ، لكن ما را عار باشد با اين گدايان نشستن ، و آن بوى ناخوش خلقان ايشان كشيدن . ايشان را از خويشتن دور كن ، تا ما به تو ايمان آريم . رسول خدا عظيم حريص بود بر ايمان ايشان ، و لهذا يقول اللَّه تعالى :
لَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ أَلَّا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ
. آورده‌اند بيك روايت كه رسول خدا عمر را به پيغام بدرويشان فرستاد تا روزى چند كمتر آيند مگر كه ايشان ايمان آرند . عمر هنوز سه گام رفته بود كه جبرئيل آمد و آيت آورد كه :
وَ لا تَطْرُدِ
يا محمد ! مران ايشان را كه من نرانده‌ام . منواز
هامش
( 1 ) - نسخهء الف : و كه .