ايشانند . آن پير زن به بس رنج و تعب او را در پيش گرفت ، و به بغداد برد پيش مشايخ طريقت . جنيد درو نگرست ، قابل نظر ربوبيّت ديد ، به باطن آن جوان نظرى كرد ، خورشيد دولت ديد كه از زير ابر بشريت وى مىتافت . گفت : يا ضعيفه او را بمكّه بايد شد پيش بو العباس عطا و ابو بكر كتانى كه پيران جهان امروز ايشاناند ، و درمان اين درد هم ايشان دانند . آن پير زن او را فرار راه كرد ، و سر بباديه درنهاد بهزاران مشقّت به مكه رسيدند پيش آن شاهان طريقت . ايشان چون او را ديدند ، گفتند : عجب جوانى است اين جوان ! كه نسيم صباء دولت فقر از سر زلف وى مىدمد ! او را بكوه لبنان بايد برد كه قوام دهر آنجااند . مادر گفت : خيز جان مادر ! چيزيست هر آينه درين زير گليم ! پاى برهنه و سر برهنه و شكم گرسنه روى در بيابان نهادند تا رسيدند بكوه لبنان :
جبالىّ التألف ذو انفراد * غريب اللَّه مأواه القفار
پويان و دواناند و غريوان بجهان در * در صومعه و كوهان در غار و بيابان
يك چند در آن صحرا همى گشتند ، تا بكنارهء چشمه رسيدند . شش كس را ديدند ايستاده ، و يكى در پيش نهاده . چون آن جوان را ديدند استقبال كردند ، گفتند :
دير آمدى ، نماز كن برين مرد كه وى غوث جهان بود ، و چون از دنيا بيرون مىشد وصيت كرد كه خليفهء من در راه است ، همين ساعت رسد ، او را گوئيد تا بر من نماز كند ، و مرقع من درپوشد ، و بجاى من بنشيند . آن جوان رفت ، و غسلى كرد ، و مرقع شيخ در پوشيد ، و انوار خداى بر نقطهء دل وى تجلّى كرد ، و مشكلات شريعت و اسرار طريقت نهمار بر دل وى كشف گشت ، فراز آمد ، و آن شيخ را غسلى بداد بر وى نماز كرد ،