دام دريده و آشفته روزگار ، و آن مادر وى شب و روز دست بدعا برداشته ، و در خداى مىزارد و مىنالد كه : بار خدايا ! هيچ روى آن دارد كه اين جگر گوشهء ما را ازين گرداب معصيت بيرون آرى ، و از جام بيدارى او را شربتى دهى ! تا دل ما فارغ گردد .
گفتا : هاتفى آواز داد كه : اى پير زن خوش باش ، كه ما اين پسر را در كار دل پردرد تو كرديم ، و آن گه دانهء شوق بر دام محبّت براى صيد او بستيم . تا پير زن درين انديشه بود ، جوان از خواب درآمد آشفته و سرگردان نعره همى كشيد و همى گفت : اين ربى اين ربى ؟ كجات جويم اى ماه دلستان ، از كجا خوانم اى دلرباى دوستان . اين ربّى اين ربى ؟ اى مادر خداى من كو ؟ دلگشاى و رهنماى من كو ؟ مرهم خستگى من كو ؟ داروى درماندگى من كو ؟ آه ! كجا بدست آيد امروز اين چنين خراباتى ، تا بغبار نعل قدم او تبرك گيريم ، و آن را كحل ديدهء خويش سازيم ! نيكو گفت آن جوانمرد كه گفت :
در زواياى خرابات از چنين مستان هنوز * چند گويى مرد هست و مرد هست آن مرد كو ؟
بر درختى كين چنين مرغان همى دستان زنند * زان درخت امروز اصل و بيخ و شاخ و ورد كو ؟
از براى انس جان اندر ميان انس و جان * يك رفيق هم سرشت هم دم هم درد كو ؟
هم چنان همى بود تا ديگر روز ، هر ساعتى سوختهتر و والهتر . ديگر روز مادر او را پيش مشايخ شهر برد ، گفت : اين پسرم را درمان بسازيد ، و اين درد را دارو پديد كنيد . ايشان درماندند ، گفتند : اين دردى بس محكم است و جايگير ، تدبير آنست كه او را به بغداد برى پيش پيران طريقت جنيد و شبلى ، كه اوتاد جهان