قال : « الست اولى بكلّ مؤمن من نفسه ؟ » قالوا : بلى . قال : « هذا مولى من انا مولاه .
اللّهمّ وال من والاه ، و عاد من عاداه » . قال : فلقيه عمر فقال هنيئا لك يا ابن ابى طالب اصبحت و امسيت مولى كل مؤمن و مؤمنة .
نافع و ابن عامر و عاصم بروايت ابو بكر « رسالاته » بلفظ جمع خوانند . باقى قرّا « رسالته » خوانند بلفظ واحد .
وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ
- انس مالك گفت : رسول خدا را روزگارى پاسبانى « 1 » ميكردند ، گفتا و از عائشه شنيدم كه : شبى با رسول بودم ، و رسول را خواب نمىگرفت ، گفتم يا رسول اللَّه ما شأنك ؟ چه رسيد ترا كه نمىخسبى ؟ گفت :
« الا رجل صالح يحرسنى الليلة » ؟
مردى صالح نباشد كه امشب مرا پاسبانى كند ؟
گفتا در آن سخن بوديم كه آواز سلاح شنيديم . رسول گفت :
« من هذا » ؟
كيستند اينان كه سلاح دارند ؟ جواب دادند كه ماايم سعد بن ابى وقاص و حذيفه ، آمدهايم تا ترا پاسبانى « 2 » كنيم . پس رسول خدا بخفت چنان كه غطيط وى مىشنيديم ، گفتا :
و در آن حال اين آيت فرو آمد :
وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ
. رسول خدا در آن خيمه بود از اديم ساخته ، سر بدر فرا كرد ، و گفت :
« انصرفوا ايها الناس ! فقد عصمنى اللَّه ، فلا ابالى من نصرنى و من خذلنى » .
و روايت كنند از ابو هريره كه گفت : رسول خدا ببعضى غزاها بمنزلى فرو آمد در سايهء درختى ، و شمشير كه داشت از شاخ آن درخت بياويخت . اعرابيى جلف فرا رسيد . رسول را خالى ديد ، و شمشير از درخت آويخته . شمشير برداشت و قصد رسول خدا كرد ، و رسول خفته . چون فرا نزديك وى شد رسول از خواب درآمد . اعرابى گفت : من يمنعك منّى ؟ آن كيست كه اين ساعت ترا حمايت كند و مرا از تو باز دارد ؟
رسول گفت : خدا مرا از تو نگه دارد . دست اعرابى ناگاه بلرزه افتاد ، و شمشير از دست
هامش
( 1 ، 2 ) - نسخهء الف . پاسوانى .