بازيگرانى ( و ما را به بازى گرفتهاى ) ؟ » و خداى تعالى گفت : «
وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما لاعِبِينَ . ما خَلَقْناهُما إِلَّا بِالْحَقِّ وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ
« 106 » - ما اين آسمانها و زمين و آنچه را ميان آنهاست به بازى نيافريديم . آنها را به حق آفريدهايم ولى بيشتر مردم نمىدانند » ، يعنى هدفى را كه زندگى دنيا بر آن استوار شده نمىدانند و در نمىيابند ، پس دنيا بطور كلّى باطل و بازى و سرگرمى بيهوده شده است ، چنان كه تهى كردن دين از مضمون و ارزشها و هدفهايش نزد پارهاى ، آنان را بر آن داشته كه دين را بازى و سرگرمى بيهوده بگيرند ، همان گونه كه پروردگار سبحان ما دربارهء آنان گويد : «
وَ ذَرِ الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً ، وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا
« 107 » - و واگذار آنان را كه دين خويش را بازى و سرگرمى بيهوده گرفتهاند و زندگانى دنيا فريبشان داد . » وقتى مجموعهء چيزهايى را كه بدان مىپردازند به سبب بىهدف بودن ( حتى به مقياسهاى مردم دنيا ) لعب ( : بازى ) مىناميم ، دنيا نيز براى آن كسى كه بدان مىپردازد ، ولى نه براى هدفى دور تر و فراتر از دنيا ( بلكه براى خود دنيا ) « لعب » و بازى مىشود ، پس اگر از چنين كس بپرسى چرا چنين مىكنى ؟
مىگويد : براى آن كه بخورم ، و اگر همين پرسش را بازگردانى و بگويى : چرا مىخورى ؟ گويد : براى آن كه بر كار كردن توانا شوم ، و اگر بار سوم از او بپرسى :
اساساً چرا زندگى مىكنى ؟ گويد چنين آمدم تا زندگى كنم و نمىدانم براى چه ( آمدهام ) .
آيا نشنيدهاى كه شاعرشان گويد :
آمدم ، در حالى كه نمىدانم از كجا ، ولى آمدهام ، در برابرم راهى ديدهام و در آن به راه افتادم ، اگر بخواهم ، هم چنان اين راه را مىپيمايم ، يا به شب مىمانم و درنگ
هامش
( 106 ) - الدّخان / 28 - 29 .
( 107 ) - الانعام / 70 .