مفارق از ماده كه به قول فلاسفه از جهات فاعليت حق تعالى مىباشند كه ما به آن اعتقاد نداريم و دلايل وجودى آنها ناتمام است ؟ و يا همه سه دستهاى فوق مىباشد ؟ والله العالم و نيز بايد تامل نمود كه ضمير فاعل ( هم ) در دو فعل مضارع بعدى به سوى كدام از سه دستهاى فوق بر مىگردد به سوى هر سه دسته و يا به سوى دو دسته اول و سوم كه بعيد است و يا به سوى دسته سوم . والله العالم .
عنوان فوق در آخرين آيه اعراف چنين آمده است
إِنَّ الَّذِينَ عِنْدَ رَبِّكَ لا يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ وَ يُسَبِّحُونَهُ وَ لَهُ يَسْجُدُونَ
الأعراف : 206 .
توحيد مدبر ( خالق اشياء در مرحله بقاء )
لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا
الأنبياء : 22 اگر در آسمان و زمين بعد از وجود و اتمام آنها الاهانى غير از الله مىبودند ( در مرحله بقاء و ادامه و استمرار ) فاسد مىشدند .
سبب فساد و نابودى آنها يكى از دو چيز بود ، يا به خاطر عدم وجود مدبر و خالق بقاء دهنده چون در فلسفه و كلام ثابت است كه جهان امكانى همانند احتياج آن در اول وجود به واجب الوجود خالق ، در بقاء نيز نيازمند به واجب الوجود مبقى مىباشد و اين آلهه كه كفار آنها را اتخاذ كردهاند چه ملائكه باشند و چه افرادى از جن و چه افرادى از انس قدرت ادامه وجود آسمانها و زمين را ندارند ، قهرا از بين مىپاشند و معدوم مىشوند و يا به خاطر اين كه اين معبودهاى خيالى كه مجرد مجسمه ساختگى از فلز يا گل و يا آرد و يا مجرد صورت بر كاغذ است ، جز در اعتقاد مشركين ، هيچ ظرفى براى تحقق ندارند به طريق اولى قدرت مديريت جهان و تدبير آن را ندارند و پاشيده مىشوند ؛ اين تفسير كه بسيار روشن و قطعى است بر اين موقوف است كه فساد و تباهى به معنى نيستى بعد از وجود باشد .
اما اين كه آلهه را به معنى چند واجب الوجود بدانيم كه در دليل تمانع متكلمين آمده است اولا اين فرض قطعا باطل است ؛ زيرا در قرآن و سنت در هيچ مورد فرض واجب الوجود