هامش
اوست تنها مصحفي آويخته * من نيم گستاخ يا آميخته
تا بپرسم ، ني خمش صبري كنم * تا به صبري بر مرادي بر زنم
صبر كرد صبر كرد وبود چندي در حَرَج * كشف شد كالصبر مفتاح الفرجيقول . « رأي شيخ فقير في بغداد مصحفاً في بيت عجوزٍ أعمى .
فحلّ عليه ضيفاً في شهر تموز ، واجتمع الزاهدان معاً أيّاماً معدودات .
قال الضيف في نفسه . أرى عجباً ! أرى مصحفاً ، وهذا الدرويش أعمى ! !
وزاد من حيرته واضطرابه علمه أن لا أحد في البيت غير هذا الأعمى .
وفكّر في نفسه . أنه وحيد ، لكنّه يعلّق مصحفاً ، لكنّي لست بهذه الدرجة من الوقاحة ولا من المعرفة به .
كي أسأله عن ذلك ؟ فلأصمت وأصبر حتى أنال بالصبر مُرادي .
ولقد صبر وصبر في مشقّة وحرج ، حتى انكشف له الأمر عياناً ، ولقد قيل . الصبر مفتاح الفرج »
حتّى يصل إلى القول .مرد مهمان صبر كرد وناگهان * كشف گشتش حال مشكل در زمان
نيم شب آواز قرآن را شنيد * جَست از خواب آن عجائب را بديد
كه ز مصحف كور ميخواند درست * گشت بي صبر وز كور آن حال جست
گفت چون در چشمهايت نيست نور * چون همي بيني همي خواني سطور
گفت . ايگشته ز جهل تن جدا * اين عجب ميداري از صنع خدا ؟
من زحقّ درخواستم كاي مستعان * بر قرآئت من حريصم ، همچو جان
نيستم حافظ مرا نوري بده * در دو ديده وقت خواندن بيكره
باز ديده دو ديدهام را آن زمان * كه بگيرم مصحف وخوانم عيان
آمد از حضرت ندا كاي مردكار * أي بهر رنجي بما اميدوار
حسن ظنّ است واميدي خوش ترا * تا فرو خواني معظم جوهر
همچنان كرد وهمان گاهي كه من * واگشايم مصحف اندر خواندن
آن خبيري كه نشد غافل زكار * آن گرامي پادشاه روزگار
باز بخشد بينشم آن شاه فرد * در زمان همچون چراغ شب نورد