تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نور ملكوت القرآن من أقسام أنوار الملكوت — صفحة 170

مساهمون:

ص١٧٠
هامش
اوست تنها مصحفي آويخته * من نيم گستاخ يا آميخته تا بپرسم ، ني خمش صبري كنم * تا به صبري بر مرادي بر زنم صبر كرد صبر كرد وبود چندي در حَرَج * كشف شد كالصبر مفتاح الفرجيقول . « رأي شيخ فقير في بغداد مصحفاً في بيت عجوزٍ أعمى . فحلّ عليه ضيفاً في شهر تموز ، واجتمع الزاهدان معاً أيّاماً معدودات . قال الضيف في نفسه . أرى عجباً ! أرى مصحفاً ، وهذا الدرويش أعمى ! ! وزاد من حيرته واضطرابه علمه أن لا أحد في البيت غير هذا الأعمى . وفكّر في نفسه . أنه وحيد ، لكنّه يعلّق مصحفاً ، لكنّي لست بهذه الدرجة من الوقاحة ولا من المعرفة به . كي أسأله عن ذلك ؟ فلأصمت وأصبر حتى أنال بالصبر مُرادي . ولقد صبر وصبر في مشقّة وحرج ، حتى انكشف له الأمر عياناً ، ولقد قيل . الصبر مفتاح الفرج » حتّى يصل إلى القول .مرد مهمان صبر كرد وناگهان * كشف گشتش حال مشكل در زمان نيم شب آواز قرآن را شنيد * جَست از خواب آن عجائب را بديد كه ز مصحف كور ميخواند درست * گشت بي صبر وز كور آن حال جست گفت چون در چشمهايت نيست نور * چون همي بيني همي خواني سطور گفت . ايگشته ز جهل تن جدا * اين عجب ميداري از صنع خدا ؟ من زحقّ درخواستم كاي مستعان * بر قرآئت من حريصم ، همچو جان نيستم حافظ مرا نوري بده * در دو ديده وقت خواندن بيكره باز ديده دو ديده‌ام را آن زمان * كه بگيرم مصحف وخوانم عيان آمد از حضرت ندا كاي مردكار * أي بهر رنجي بما اميدوار حسن ظنّ است واميدي خوش ترا * تا فرو خواني معظم جوهر همچنان كرد وهمان گاهي كه من * واگشايم مصحف اندر خواندن آن خبيري كه نشد غافل زكار * آن گرامي پادشاه روزگار باز بخشد بينشم آن شاه فرد * در زمان همچون چراغ شب نورد