ديگرى نيز به نام سيّد محمّدجعفر داشتهاند كه در اثر چشمزخم از دنيا رفته بود .
ايشان سالها بود كه همراه مرحوم والد و مرحومهء والدهء ما در كمال انس و آرامش در يك منزل زندگى ميكردند ؛ چه در نجف كه مدّتها در خانههائى كهنه و محقّر ساكن بودند كه گاه فقط يك اطاق داشت و آن اطاق را از وسط با نصب تختهاى به دو بخش تقسيم نموده بودند ، و چه در دوران اقامت در طهران در منزل احمديّه .
منزل احمديّهء دولاب چهاراطاق داشت كه يكى مختصّ به والدهشان بود و والد معظّم خود شخصاً به ايشان خدمت ميكردند و ما را نيز به كمال ادب نسبت به ايشان امر مىنمودند و ما نيز اگر كارى از دستمان برمىآمد دريغ نمىكرديم . « 1 » مرحوم والدهء ما رضواناللهعليها نيز براى ايشان زحمت بسيار
هامش
( 1 ) . ما ايشان را خانجان ( يعنى خانمجان ) صدا مىزديم . بنده خيلى به ايشان علاقهداشتم و سعى ميكردم هميشه در خدمتشان باشم و اين أواخر كه كلّاً مُقعَد و زمينگير بودند و احتياجات بيشترى داشتند ، كارهاى شخصى ايشان را بيشتر حقير انجام ميدادم . ايشان نيز فوقالعاده به حقير علاقهمند بودند و به قدرى علاقهء ايشان زياد بود كه نمىگذاشتند احدى به حقير اعتراض يا دعوائى كند و اگر مطّلع مىشدند چنين عملى واقع شده نفرين ميكردند .
عمر ايشان خيلى طولانى نشد . بعدازظهرى بود و حضرت علّامه تازه از نماز برگشته بودند . براى آخرين بار دكتر زاهدى را كه متخصّص قلب بود آوردند . او پس از آنكه نبض ايشان را گرفت گفت : كار ايشان تمام است ؛ چون بدن ضعيف شده و هيچگونه غذائى را قبول نمىكند .
دكتر رفت و حدوداً يك ساعت طول نكشيد كه ايشان به رحمت خدا رفتند . حقير در آن روز اشك را در چشمان والد معظّم ديدم ، ولى نديدم و نشنيدم كه با صداى بلند گريه كرده باشند و همچون هميشه مثل كوه با آرامش و باوقار بودند و چيزى بروز نمىدادند ؛ امّا به خاطر دارم خودم كه در آن زمان حدود دوازده سال داشتم از فرط حزن و اندوه به زير كرسى رفته و آنجا بلندبلند گريه ميكردم ؛ اللهمّ احشرها مع أجدادها الطّاهرين بحقّ محمّد و ءَاله .