آدمى معرفة الله است و همه چيز در عالم در دست قدرت و مشيّت الهى است و كسى غير از وى أصالتى ندارد و بايد با تمام توان كمر همّت بست و با إعراض از زخارف دنيوى به سوى حضرت حقّ حركت نمود و همه چيز را در مسير وى قرار داد .
و چون اين معنى در دل و جان أهل منزل متمكّن مىشد همهء مشكلات زندگى آسان شده و اعتنائى به كم و زياد آن نمىكردند و مىتوانستند در عمل با آن مشكلات همراهى كنند و خصوصيّات اخلاقى و صفات روحى نيز به تدريج درمان مى گشت ؛ چراكه توحيد و محبّت خداوند كليد حلّ هر مشكل و درمان هر دردى است و به فرمايش مبارك حضرت أميرالمؤمنين عليهالسّلام :
التَّوْحيدُ حَيَوةُ النَّفْسِ . « 1 »
و
حُبُّ اللهِ نارٌ لا تَمُرُّ عَلَى شَىْءٍ إلّااحْتَرَقَ . « 2 » .
احترام به والدين .
ما را به نحوى تربيت كرده بودند كه در برابر والدين تسليم بوده و ادب و احترام را در گفتار و رفتار كاملًا مراعات ميكرديم ؛ بطوريكه از حدود پنج سالگى در جائى كه ايشان حضور داشتند هيچ وقت دراز نمىكشيديم و پاى خود را نيز دراز نمىكرديم ، بلكه دو زانو و با حفظ ادب مىنشستيم .
الگوى ما در اين مسأله نيز رفتار خود ايشان بود . ايشان نسبت به والدهء مكرّمهشان بسيار بسيار مؤدّب و با محبّت بودند . مكرّر دست والدهء خود را مىبوسيدند و اظهار محبّت ميكردند . والدهشان نيز علاقهء خاصّى به ايشان داشتند ؛ حضرت والد تنها پسر باقيمانده از والدهء خود بودند و ايشان پسر
هامش
( 1 ) . غررالحكم ، ص 37 ، ح 593 .
( 2 ) . مصباحالشّريعة ، باب 92 ، ص 192 و 193 . « محبّت خداوند آتشى است كه بر چيزى نمىگذرد مگر اينكه آن را مىسوزاند . »