تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نور مجرد (يادنامه سيد محمد حسين حسينى طهرانى) (فارسى) — صفحة 586

مساهمون:

ص٥٨٦
حتّى زمانيكه بنده طلبه شدم و جامع‌المقدّمات مىخواندم كماكان نسبت به ارتباطات و رفت‌وآمدهاى ما توجّه داشتند و هر مجلسى و مجالستى را اجازه نمىدادند . در همان ايّام يك بار خدمتشان عرض كردم : اگر اجازه مىدهيد بسيار مايلم كه دوستان زمان دبيرستان را ملاقات كنم ؛ ( چون با برخى روابطى صميمى داشتيم و هم حقير آنها را دوست داشتم و هم آنها حقير را دوست داشتند . ) ايشان فرمودند : إن‌شاءالله ، إن‌شاءالله . و سكوت فرمودند و فهميدم نظرشان مثبت نيست . يكسال گذشت ، دومرتبه عرض كردم . فرمودند : إن‌شاءالله ، حالا وقت هست ، ان‌شاءالله مىبينيدشان ! و باز هم معلوم شد كه نظرشان نيست . حقير بعداً كه بزرگتر شدم فهميدم كه غرضشان اين بوده كه در اين ارتباطات بنده متضرّر نشوم و بر اثر معاشرت با آنها تمايل به دانشگاه پيدا نكنم و از جدّيّت در دروس بازنمانم ؛ تا زمانى كه در دروس تثبيت شوم و به تعبير ايشان كمر درس بشكند و به دروس خارج برسم و بعداً دوستان سابق را ببينم . هميشه ميفرمودند : طلبه اگر بخواهد خوب درس بخواند چند دقيقه هم وقت اضافى پيدا نمىكند ؛ چه برسد به رفت‌وآمد با ديگران و ديد و بازديد . بحمدالله همانطور كه ايشان مدّنظرشان بود شد و ما مجدّانه مشغول درس و بحث خود شديم و آن دوستان دوران مدرسه نيز درس خود را مىخواندند ، و حقير زمانى موفّق به ديدار بعضى از ايشان شدم كه آنها مهندس و دكتر شده بودند و حقير نيز در راه خود راسخ شده و در درس خارج شركت مىنمودم ؛ و از قضا آن دوستان در آن زمان غبطه مىخوردند كه كاش ما نيز اين راه را انتخاب كرده بوديم !