مىآورديم و يكى دو روزى نانخشكها را مصرف ميكرديم تا تمام مىشد . بعد ميفرمودند : اگر در قلّك شما پولى هست بياوريد . قلّك را خدمتشان مىبردم و مىشكستند و با آن پول نانى تهيّه ميكرديم و اگر بعداً شرائط مهيّا مىشد دوباره قلّكى تهيّه ميكرديم و همان مبلغ را ميدادند تا در قلّك بريزيم ؛ و بارها و بارها ماجراى شكستن قلّك تكرار شد .
مسافت ميان منزل تا مسجد زياد بود و ايشان چون هيچگاه تا آخر عمر ماشين تهيّه نكردند و راننده نداشتند ، « 1 » تا ميدان كرمان را حدود دهپانزده دقيقه پياده مىآمدند و از آنجا تاكسى سوار مىشدند . و گاهى مدّتى مىشد كه چون پرداخت هزينهء تاكسى برايشان مقدور نبود روزى دو نوبت براى ظهر و مغرب پياده به مسجد رفته و برمىگشتند و مسير پيادهء منزل تا مسجد حدود يك فرسخ بود و يك ساعت يا بيشتر طول مىكشيد ، بطوريكه ايشان براى اداء نماز در مسجد و تبليغ دين گاهى روزانه حدود پنج ساعت پيادهروى ميكردند . و باز هم در همين شرائط اگر پولى به دستشان ميرسيد فوراً به دست مستحقّين ميرساندند .
هامش
( 1 ) . البتّه بعد از ازدواج حقير ، براى حقير و سپس براى اخوان ديگر در حدّ وسع ماشينتهيّه نمودند و ما هم در حدّ توان اگر طهران بوديم خدمت مىكرديم و گاهى هم برخى از رفقا با ماشينشان در معيّتشان بودند و از خدمتشان بهرهمند مىشدند .
تهيّهء ماشين براى اين حقير نيز پس از ازدواج به صورت عادى نبود . بعد از ازدواج حقير يكى از بستگانى كه به مرحوم والد ارادت داشت ، كليد يك ماشين نسبةً گرانقيمت را به عنوان هديّه براى حقير آورد . علّامهء والد فرمودند : شما قبول كنيد . ولى تمام مبلغ آن را كه در آن زمان هم زياد بود به اصرار به آن شخص دادند . مدّتى از آن ماشين استفاده كرديم و سپس فروختيم . و اگر اين محذور نبود معلوم نبود ايشان خودشان تصميم به تهيّهء ماشين داشته باشند ، خصوصاً كه - همانطور كه عرض شد - از تهيّهء كالاهاى گرانقيمت احتراز داشتند .