تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نور مجرد (يادنامه سيد محمد حسين حسينى طهرانى) (فارسى) — صفحة 438

مساهمون:

ص٤٣٨
توقّف ميكردند و گاهى در صورتىكه كسى تردّد نمىكرد ميفرمودند برخى از همراهان اشعارى از مرحوم خواجه را بخوانند . يك بار به برخى از رفقاى شيراز فرمودند با مسؤول حافظيّه هماهنگ كنند كه براى سحر به زيارت مرحوم خواجه حافظ برويم . يكىدو ساعت قبل از اذان صبح به حافظيّه رفتيم و نماز شب را در آنجا خواندند و بعد از آن ، نماز صبح را به جماعت به ايشان اقتداء كرديم . باغبان يا متصدّى حافظيّه هم آمد و اقتداء نمود و بعد از نماز پرسيد : ايشان كيستند ؟ من تا به حال در عمرم نمازى اين چنين نخوانده بودم . در يكى از اوقاتى كه مشرّف شده بوديم فرمودند : با من صحبت نكنيد تا من خودم به نزد شما بيايم . سرشان را روى قبر گذاشتند و قبر را در بغل گرفتند و شايد حدود بيست دقيقه اين حال طول كشيد . دراين حال يكى از دراويشى كه شعر مىخوانند ، كنار قبر آمد و بلندبلند شروع به شعر خواندن كرد كه وجهى به وى داده شد تا مانع توجّه آقا نشود و رفت . در آن زمان افرادى در حافظيّه بودند كه شهرت خانوادگيشان هم « حافظ » بود و مىگفتند از نوادگان جناب خواجه مىباشند . يكى از ايشان با بستنى از ما پذيرائى كرد . علّامهء والد مريض بودند و بستنى برايشان مناسب نبود ، ولىفرمودند : اين پذيرائى خواجه حافظ است ، نمىشود نخوريم . « 1 » يك بار فرموده بودند : من چهل سال است به خواجه حافظ بدهكارم . و
هامش
( 1 ) . هر گاه بر مزار يكى از اوليا مىرفتيم و كسى پذيرائى ميكرد ميفرمودند : اين پذيرائى صاحب مقبره است . در كنار مزار مرحوم فيض مكرّراً پذيرائى ميكردند و ايشان ميفرمودند : پذيرائى مرحوم فيض است . همچنين هر وقت به مزار مرحوم بهارى مشرّف مىشديم اهل بهار مىآمدند و گليم مىانداختند و از هندوانه‌هاى بزرگ بهار مىآوردند و قاچ ميكردند و ايشان ميفرمودند : مرحوم آشيخ محمّد دارند پذيرائى مىكنند .