پسرانش و به حقّ سِرّى كه در او به وديعت نهاده شده است ، ترا سوگند مىدهيم كه حاجات ما را برآورده كنى . »
امام جماعت همين مسجد ، مسجدالحرام از آنجا مىگذشت ، و به آنها نهيب زد : اين شرك است . نگوئيد ! از فاطمه چيزى خواستن شرك است !
من بسيار ناراحت شدم . جلو رفتم و گفتم : إخْسَأْ ! إخْسَأْ ! « خفه شو و لال شو ، و ساكت شو و برو گم شو ! »
و بعد به او گفتم : از تو سؤالى دارم ( و سوگند به خداوند و به اين بيت كه اين مطلب و اين سؤال را أبداً در جائى نديده بودم و در كتابى نخوانده بودم و قبلًا هم به نظر من نيامده بود . و در همان حال گويا بر دل من الهام شد كه اين طور بگو ) و آن سؤال اينست كه : ميدانى كه چون پيراهن يوسف را از مصر آوردند و در كَنعان بر سر يعقوب كه كور شده بود انداختند ، چشمش باز و بينا شد ؟
فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِيرُ أَلْقاهُ عَلى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً
« 1 » « چون بشير از مصر آمد و آن پيرهن را بر روى صورت يعقوب انداخت ، چشمانش باز شد و بينا شد . »
امام مسجد گفت : بلى مىدانم !
گفتم : جنس آن پيرهن از چه بود ؟ !
گفت : از پنبه و يا كتان !
گفتم : پنبه و كتان چنين أثرى دارد كه چشمان نابيناى يعقوب را بينا كند ، امّا فاطمهء زهرا كه پيغمبر ما او را سيّدهء عالميان خوانده است ، چنين أثرى ندارد كه در نزد خدا شفيع شود و حاجت چند نفر مؤمن را برآورده كند ؟ !
بعد گفت : يا سَيِّدُ ! وَ اللهِ خَسَأَ خَسَأَ . « سوگند به خدا كه در پاسخ سؤال من
هامش
( 1 ) قسمتى از آيه 96 ، از سورهء 12 : يوسف .