خفه شد و لال شد و مطرود و دور شد . »
و سپس گفت : ما تمام طوائف سنّىها از وهّابىها بيزاريم ! آنها آئين و مذهب خاصّى آوردهاند ، بسيار خشك و بىمحتوا . ما هم از راه دور آمدهايم و اشتياق داريم قبر رسول خدا را ببوسيم ، اينها مانع مىشوند !
و پس از اين ، ما را به حلَب دعوت كرد ، كه در آنجا برويم و در منزلش وارد شويم و مىگفت : ما به اهل بيت عصمت فوقالعاده محبّت داريم ؛ زنان ما تا خواب فاطمهء زهراء را نبينند ، مىگويند : أعمال ما قبول نشده است . و مخصوصاً مىگفت : بياييد و خودتان زنان ما را ببينيد ! و از آنها گفتگو كنيد ! من خواهرانى دارم كه از محبّت أهلبيت دلشان سرشار است . « 1 »
و نيز در كتاب شريف امامشناسى جريان گفتگوى خويش با فردى سنّى در مكّه را اينچنين بيان ميدارند :
درست به خاطر دارم در سنهء يكهزار و سيصد و نود و چهار هجريّهء قمريّه كه سفر سوّم حقير به بيتاللهالحرام براى حجّ بود و منزل ما در « كُدا » مَسْفَله بود ؛ يعنى قسمت پائين و جنوب مكّه ؛ روزى با يازده نفر از دوستان طريق كه در سفر همراه بودند ، براى زيارت قبور أجداد رسولالله و حضرت أبوطالب و حضرت خديجه عليهمالسّلام به قبرستان « مَعْلَى » كه در شمال مسجدالحرام است آمديم . و پس از زيارت اهل قبور بواسطهء كثرت ازدحام جمعيّت ماشين سوارى نيافتيم و به ناچار در يك وانتبار سوار شديم .
حقير پهلوى راننده و بقيّهء دوستان با هم در پشت آن نشستند . و چون درمَعْبر جمعيّت بسيار بود ، حركت ماشين به كندى صورت مىگرفت و تقريباً تا منزل قريب نيم ساعت طول كشيد . در بين راه باب گفتگو بين ما و راننده كه
هامش
( 1 ) . امامشناسى ، ج 5 ، ص 148 تا 153 .