نكته ديگر آنكه : به اقامهء جماعت و شركت در آن تشويق ميفرمودند . در طهران خود ايشان در مسجد قائم اقامهء جماعت ميفرمودند و اگر كسى از علماء بر ايشان وارد مىشد اقامهء نماز را به ايشان واگذار نموده و خودشان اقتداء ميكردند . و در سفر نيز هرجا يكى از بزرگان اقامهء جماعت مىكردند حتّىالمقدور در جماعت حاضر مىشدند ؛ مثلًا در سفر به مشهد مقدّس در زمان مرحوم آيةالله ميلانى رحمةاللهعليه مقيّد بودند در نماز ايشان حتماً شركت كنند و يا در برخى سفرها در نماز مرحوم آيةالله شيخ حبيبالله گلپايگانى شركت ميكردند .
از وقتى به ارض اقدس رضوى آمده و رحل اقامت در اين بلدهء طيّبه افكندند ، چون شرائطشان براى تردّد به مسجد مهيّا نبود ، كمتر در جماعت
هامش
پس متعهّد شد كه بعد از اين مهر تربت را در جيب پائين نگذارد .
پس والد علّامهام بعد از چند روز ديگر ، در حالى كه از اين قضيّه اطّلاعى نداشت ، در عالم واقعه چنين ديده بود كه حضرت سيّدالشّهداء عليهالسّلام در كتابخانهء ايشان وارد شد و در نزد او نشسته و اظهار مهربانى بسيارى با ايشان نمود و فرمود كه : پسران خود را بطلب تا ايشان را جائزه و خلعت دهم . و والد را پنج پسر بود پس همه را خواند و در جلوى آن حجرهاى كه حضرت تشريف داشتند ايستادند و در نزد آن حضرت پارچهها گذاشته شده ، پس يكيك را حضرت مىطلبيد و پارچهاى به عنوان خلعت به او مىداد .
چون نوبت به آن برادرم كه مهر تربت در جيب پائين قبايش گذارده بود رسيد ، آن حضرت نظرى غضبآلود به او نموده و رو به جانب والد فرمود كه : اين پسر ، دو مهر از تربت قبر مرا در زير رانش گذارده و شكسته . پس آن حضرت او را مانند برادران ديگر در اندرون حجره نطلبيد و خلعتش را نيز به خوبى آنها نداد ، بلكه قاب شانهاى از ترمه در بيرون حجره انداخت . پس والدم خواب را براى والدهام نقل نمود .
والده قضيّهء خود را با آن برادرم از براى ايشان ذكر كرد ، پس والد از صدق رؤياى خود تعجّب بسيار نمود . ( گناهان كبيره ، ج 2 ، ص 394 و 395 )