تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نور مجرد (يادنامه سيد محمد حسين حسينى طهرانى) (فارسى) — صفحة 262

مساهمون:

ص٢٦٢
اينكه با او سوابقى ممتدّ داشتند ، ارتباطشان با وى كلّاً قطع گرديد . حضرت آقاى حدّاد و حضرت والد رضوان الله تعالى عليهما در واقع و باطن يكى بودند . يك روح بودند در دو جسم ؛ « 1 » اگر كسى مطرود آقاى حدّاد
هامش
شدّت علاقه و مكاشفات روحيّه ، بسيار ايشان را از جهت تمرّد و عدم اطاعت رنج ميداد ، و پيوسته در سفرها بدون اذن و اجازهء ايشان همراه مىشد و زن و بچّهء خود را به تأويلات واهيه بىسرپرست ميگذاشت ، و حضرت آقا هم كراراً و مراراً او را از خود دور نموده بودند و دعواهاى سخت مىنمودند ولى فائده نداشت ، و از طرفى هم چون از محبّان و سابقه‌داران بود و ديدگان ملكوتيش به مقام و منزلت آقا گشوده شده بود ، دست بردار نبود و فاتحهء حديث عقل و اطاعت را خوانده بود و صريحاً مىگفت : اين احكام مزدوران است نه احكام عشّاق ، و بالأخره همين تمرّد هم در آخرالأمر كار او را ساخت و حضرت آقا إلى الأبد او را از خود طرد كردند و به منزل راهش ندادند . بارى اين مرد هم در آن روز حاضر بود و بواسطهء توقّعات و تمنّيات بى جا و بىموقع از آقا و تمرّد و عدم اطاعت ، حضرت آقا را در آن روز سخت عصبانى و ناراحت كرده بود و نزديك بود كار به جاهاى باريك كشد و حضرت آقا بكلّى از رحمت إلهيّه و ربّانيّه عقيمش گردانند ، و خود او هم سخت در اضطراب و تشويش افتاده بود ؛ از طرفى راه فرار نداشت و از طرفى دورى و هجران آقا براى وى غيرقابل‌قبول بود . فلهذا حقير در آن موقع دقيق و بسيار خطير پا در ميان نهاده ميانجى شدم ؛ از طرفى ناراحتى آقا برايم سخت بود و از طرفى محروميّت و حرمان اين رفيق طريق و سالك دلخسته مشكل مىنمود . بنابراين از آقا طلب عفو كردم ، و از ناحيهء آن رفيق التزام به عدم تمرّد و اطاعت بعدى دادم ، و حال خودم هم تغيير كرده بود و اشكهايم روان بود . حضرت آقا پذيرفتند و چنان از اين گونه التيام شاد شدند و ناگهان به وَجْد و مسرّت آمدند كه بدون اختيار فوراً دست در جيبشان برده و يك قلمتراش سبز رنگ را درآورده و به من هديه كردند . آن قلمتراش اينك نزد حقير ، محترم و موجود است . » ( روح‌مجرّد ، ص 588 و 589 ) ( 1 ) . در اين زمينه در مجلّد اوّل اين كتاب ، ص 274 به بعد توضيحات مفصّلى داده شده‌است .