هركه بىباكى كند در راه دوست * رهزن مردان شد و نامرد اوست
ازادب پر نور گشته است اين فلك * وز ادب معصوم و پاك آمد ملك « 1 »
يكى از رفقاى حضرت آقاى حدّاد علىرغم خلوص و عشق وافر به ايشان و طىّ مراحلى از مسير قرب ، به واسطهء ترك ادب و نگهنداشتن حرمت ايشان ، به استدراج دچار شده و قدمبهقدم سقوط نمود و كارش به جائى رسيد كه كارهائى ميكرد كه سالكين و مؤمنين عادى نمىكردند و در نهايت از نور وجود مرحوم حدّاد محروم گشته و براى هميشه مورد طرد ايشان واقع شد .
به عنوان نمونه زمانى اين شاگرد در اثر شدّت عشق به ايشان حتّى شبها در منزلشان مىماند و اصرار ميكرد كه در همان حجرهاى استراحت كند كه ايشان استراحت ميكردند و بدين وسيله هم حقّ عيالات ايشان ضايع مىشد و هم حقّ عيالات خود اين شخص « 2 » ، و مرحوم حدّاد با كمال بزرگوارى و سعهء صدر تحمّل نموده و به اندرونى نمىرفتند و در همان اطاق بيرونى مىماندند .
حضرت آقاى حدّاد نسبت به اين شاگرد حقّ استادى را ادا نمودند و تا حدّ ممكن از نصيحت وى در مواقع حسّاس دريغ ننمودند ، ولى چون از حال اطاعت خارج شده و از اوامر ايشان تمرّد مىنمود ، دلسوزىهاى مرحوم حدّاد ديگر براى او اثرى نداشت .
علّامهء والد نيز براى نجات و حفظ او سعى مىنمودند ، « 3 » ولى نهايةً با
هامش
( 1 ) . مثنوىمعنوى ، دفتر اوّل ، ص 8 و 9 .
( 2 ) . البتّه گاهى نيز براى مراعات حقّ خانوادهء خود ، بدنى انشاء مىنمود و به نزدعيالات خود مىفرستاد و خودش در نزد مرحوم حدّاد ميماند .
( 3 ) . در كتاب شريف روحمجرّد در شرح يكى از موارد وساطت خود و تلاش براىطرد نشدن وى ميفرمايند :
يك روز عصر نزديك به غروب بود كه يكى از شاگردان حاج سيّد هاشم كه با وجود