و نيز ميفرمايند :
بارى ، سرّ واقعى اظهارات آن مرد و تأييد اين ، آن بود كه نمىخواستند زير بار ولايت و هيمنهء استاد سيّد هاشم حدّاد بروند ؛ با آنكه همگى به خوبى وى را مىشناختند و نسبت به مقامات روحانى و كمالات معنوى او اعتراف داشتند .
او يگانه مرد ميدان آسمان توحيد و ولايت بود ، و در ميان تلامذهء مرحوم انصارى كسى كه همه به دو بگروند موجود نبود ، لهذا اين تشتّت پيش آمد . امّا از بدون استادى طرْفى نبستند ، و از استاد حدّاد هم بهرهاى نگرفتند ؛ وَ النّاسُ حَيارَى ، لا مُسلِمونَ و لا نَصارَى ؛ نعوذ بالله . » « 1 »
نكتهء قابل توجّه اينكه منظور از اين سخن آن نيست كه اين افراد با توجّه به مقامات مرحوم آقاى حدّاد و آگاهى كامل از آن عالماً و عامداً در مقابل آن ولىّ الهى مىايستادند و استكبار مىورزيدند ، بلكه غرض اشاره به نكتهاى باريك و ظريف در نفس اين افراد است كه چون در درون و سويداى خويش استقلال داشته و براى خود در برابر مرحوم حدّاد شأنى قائل بودند و چون براى خود جلسهاى و شاگردانى و ارادتمندانى داشتند و نفس با اين امور انس گرفته و از آن متلذّذ مىشود و نمىخواهد آن را رها نمايد ، ناخودآگاه تلاش مىكند مطلب را بر طبق تمايلات خود توجيه نموده و سخن باطل را با رنگ و لعاب به جاى حق براى خود و ديگران جلوه دهد .
اين امر از مكائد شيطان و آفات نفس است كه انسان تا از نفس خارج نشده و در توحيد متمكّن نگرديده ، هر لحظه ممكن است به آن مبتلا گردد و هرچه هم تلاش كند چون در حجاب نفس خويش قرار گرفته ، نمىتواند حقيقت
هامش
( 1 ) . همان مصدر ، ص 57 و 58 .