نجف اشرف كه محلّ اقامت دائمى بود ، با عيالات به كربلا مشرّف شديم و اطاقى تهيّه نموده و از بركات حضرت سيّدالشّهداء عليهالسّلام بهرمند مىشديم . در آن سنه ، ماه مبارك رمضان در فصل گرما بود ، و عادت من چنين بود كه شبها چون كوتاه بود نمىخوابيدم و صبحها تا دو ساعت به ظهر مانده مىخوابيدم و سپس وضو مىگرفتم و عازم حرم مطهّر مىشدم . در حرم تا ظهر مىماندم و نماز را بجاى آورده به منزل مراجعت مىكردم .
دوستى داشتم به نام حاج عبدالزّهراء گرعاوى كه عرب بود و مردى متديّن و روشنضمير و ساكن كاظمين . و گهگاهى به كربلا بخصوص در شبهاى جمعه براى زيارت مشرّف مىشد ، و براى آنكه روزهاش نشكند همان شب پس از زيارت مراجعت مىكرد ؛ خدايش رحمت كند ، يك سال است كه فوت كرده است .
يكى از روزها كه من بر حسب عادت از خواب بيدار شدم و وضو ساختم كه به حرم مطهّر مشرّف گردم ، ديدم حالم سنگين است و قبض عجيبى مرا گرفته است . با مشقّت و فشار زياد تا صحن مطهّر آمدم ولى هيچ ميل به تشرّف نداشتم ، مدّتى در گوشهء صحن نشستم ، هيچ ميل به تشرّف پيدا نشد ، تا نزديك ظهر شد .
در اين حال ، ناگهان يك حال نشاط و سرور زائدالوصفى در خود مشاهده كردم ، برخاستم و با كمال رغبت مشرّف شدم و كما كان به توسّلات و زيارت و نماز مشغول شدم .
همان شب مرحوم حاج عبدالزّهراء از كاظمين به كربلا مشرّف شد ، و گفت : سيّد محمّدحسين ! اين چه حالى بود كه امروز داشتى ؟ ! قريب ظهر بود كه من در حجرهء خود در بغداد بودم ، و ديدم كه حال تو بسيار سخت است و در قبض شديد بسر مىبرى ! فوراً سيّارهء خود را سوار شدم و به كاظمين آمدم و
نور مجرد (يادنامه سيد محمد حسين حسينى طهرانى) (فارسى) — صفحة 176
مساهمون: السيد محمد صادق الطهراني
ص١٧٦