قرار ميدهد ، و اين حديث نفسى بود كه با خود كردم .
بارى گذشتيم و به منزل او رسيديم ، چون وارد شديم ، ديديم سجّادهء خود را پهلوى حديقهاش ( باغچه ) انداخته و مشغول نماز است . ما نيز نماز را خوانديم ، و پس از اتمام نماز و احوالپرسى و تعارفات عادى گفت : حقّ با باطل مخلوط نميشود و بالاخره حقّ به كنارى ، و باطل نيز به كنارى ميرود ! گفتم :
صحيح است !
گفت : حقّ و باطل ، مانند روغن و آب هستند ، اگر آنها را به روى هم بريزى و تكان هم بدهى ، باز روغن در رو و آب در زير مىايستد ! گفتم : همينطور است !
گفت : سيّد محمّدحسين ! ميدانى كه انسان به تمام مقامات و مناصب با نقشه و تدبير و مكر ميتواند برسد ؛ تاجر شود ، مالدار شود ، عالم و مرجع شود ، سلطان و رئيس جمهور شود ، ولى راه خدا نقشه و حيلهبردار نيست !
گفتم : آرى همينطور است !
گفت : من امروز صبح از نجف خارج شدم و با سيّاره ( ماشين ) بسوى كاظمين مىآمدم ، ناگاه ديدم كه ممكن است انسان در طبقهء دهم از يك عمارتى باشد و بواسطهء مختصر غفلتى ، يك مرتبه به طبقهء پائين سقوط كند !
من فهميدم كه اين همه گفتارها و سؤالها و خطابها به جهت اينستكه به من بفهماند : زدن روى دست طفل كه خيار ميخواسته است صحيح نيست و طفل را بايد با صبر و تحمّل آرام كرد ، و او در همان وقتى كه ما از نزد خيارفروش عبور ميكرديم ، در ماشين خود نشسته و در بيابان حِلّه بسوى بغداد در حركت است ، از حال ما و كيفيّت درخواست بچّه و ضرب ما مطّلع بوده ، ولى نمىخواهد صريحاً بگويد كه تو چنين كردهاى ! در اين حال بدون اختيار در درون خود ، با او گفتم : وَاللَهِ لَقِصَّتُكَ أعْجَبُ . سوگند به خدا كه داستان تو و ديدن تو در بيابان نجف ، كارى را كه من از فاصلهء قريب به يكصد كيلومتر از دور انجام دادهام ، از
نور مجرد (يادنامه سيد محمد حسين حسينى طهرانى) (فارسى) — صفحة 174
مساهمون: السيد محمد صادق الطهراني
ص١٧٤