تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نور مجرد (يادنامه سيد محمد حسين حسينى طهرانى) (فارسى) — صفحة 173

مساهمون:

ص١٧٣
است كه به رحمت خداوند رفته است ؛ خدايش رحمت كند . در اوائل آشنائى حقير با ايشان بود كه در اوائل تابستان بنده با تمام عيالات و دو فرزند عازم زيارت دوره شديم و چند روزه به سامرّاء مشرّف شده و سپس به كاظمين آمديم . در اين وقت آقاى حاج عبدالزّهراء با ماشين خود براى زيارت به نجف رفته بود و در كاظمين نبود . فرداى آن روز آفتاب طلوع كرده بود كه حسب‌العاده به حرم مطهّر كاظمين مشرّف شديم و در مراجعت از حرم ، طفل أكبر اينجانب كه در آن وقت چهار سال داشت ، چون چشمش در راه به خيار نوبر افتاد طلب كرد و گريه كرد . و اتّفاقاً چون قدرى حالت اسهال و تردّد داشته و براى او خوب نبود ، ما از خريدن امتناع كرديم ، و او هم اصرار داشت ، تا بالأخره من اعتنائى به گريهء او ننمودم و روى دست او زدم و از مقابل خيارها گذشتيم . نزديك غروب آفتاب بود كه يكى از دوستان كربلائى ما به مسافرخانه آمد و گفت : حاج عبدالزّهراء امروز از زيارت نجف أشرف مراجعت كرده است ، مىآئى به ديدنش برويم و نماز را هم همانجا بخوانيم ؟ ! من گفتم : ضررى ندارد ! لذا با هم از مسافرخانه حركت كرديم و تا منزل او كه در آن وقت در خارج كاظمين و متّصل به آن و از نواحى جديدالإحداث است ، قدرى راه بود ، پياده روان شديم . در راه من ديدم جماعتى گرد آمده‌اند و مشغول تماشاى چيزى هستند ، از همراهم پرسيدم : اين چيست كه تماشا ميكنند ؟ ! گفت : تلويزيون است . تازه در كاظمين آورده‌اند و مردم براى تماشا جمع شده‌اند . من از دور نگاه كردم ديدم عكس‌ها و صورتهاى متحرّكى بر روى صفحه ميگذرد . بسيار در شگفت آمدم كه خدايا صنعت بشر به كجا كشيده است كه صدا و سيماى افرادى را از راه دور مىآورد و در همان لحظه در مقابل ديدگان