ارتباط و رفاقت علّامهء والد با ايشان سالها ادامه داشت ، ولى در اواخر برخى امور توسّط ايشان انجام مىشد كه صحيح نبود و علّامهء والد مكرّر به ايشان تذكّر ميفرمودند ولى نتيجهاى از آن حاصل نشد .
عليرغم اين وضعيّت ، ايشان به واسطهء همان انس و الفت سابق و نيز به دليل اعتقاد و ارادتى كه به حضرت والد داشتند ، نسبت به ديدار و زيارت ايشان بسيار مايل و شائق بودند ، ولى چون مىدانستند كه والد معظّم از برخى كارهاى ايشان ناراضى هستند ملاقاتها كمتر صورت مىگرفت . تا اينكه در آخرين بار كه به ديدار والد معظّم آمدند ايشان فرمودند كه به حاج آقا اسمعيل بگوئيد كه بنده مجال ندارم . و مرحوم حاجآقا اسمعيل نيز معناى اين پيغام را به خوبى دريافتند .
از قضا در همان ايّام مرحوم آيةالله تألّهى به ديدار علّامهء والد آمدند و ايشان آيةالله تألّهى را پذيرفتند و حدود يك ساعت ديدارشان به طول انجاميد .
اخوى مكرّم جناب مستطاب حجّة الإسلام والمسلمين آقاى حاج سيّدابوالحسن دام عزّهالعالى نقل كردند :
« بعد از ارتحال مرحوم علّامهء والد رضوان الله تعالى عليه جناب حاجآقا اسمعيل دولابى همراه عيال مكرّمهء خود براى تسليت به منزل والد معظّم آمدند و به جهت انس و آشنائى سابق والده با عيال ايشان ، والده ايشان را به داخل منزل دعوت نمودند و حقير نيز از حاجآقا اسمعيل پذيرائى نمودم . ايشان در آن جلسه گفتند : من يقين دارم اين دفعه زيارتم قبول شده است ، چون بالأخره ما را به منزل آقا راه دادند و موفّق شدم اينجا بيايم و از نزديك عرض تسليت كنم . »
علّامهء والد ميفرمودند : حاجآقا اسمعيل در لطافت مثل گل مىباشد و لذا
نور مجرد (يادنامه سيد محمد حسين حسينى طهرانى) (فارسى) — صفحة 171
مساهمون: السيد محمد صادق الطهراني
ص١٧١