مرحوم سيّد محمّدكاظم يزدى درآمدم ، و در صحن مدرسه روى سكّوئى كه در مقابل حجرهاى بود نشستم ، ظهر شد ، ديدم از مقابل من از طبقهء فوقانى شيخى خارج شد بسيار زيبا و با طراوت و زندهدل ، و از همانجا رفت به بام مدرسه و اذان گفت و برگشت و همين كه خواست داخل حجرهاش برود چشمم به صورتش افتاد ، ديدم در اثر اذان دو گونهاش مانند دو حقّهء نور مىدرخشد .
درون حجره رفت و در را بست . من شروع كردم به گريهكردن و عرض كردم : يا أميرالمؤمنين ! پس از چند روز يك مرد يافتم ، او هم به من اعتنائى نكرد ! فوراً شيخ در حجره را باز كرد و رو به من نمود و اشاره كرد بيا بالا .
از جا برخاستم و به طبقهء فوقانى رفته و به حجرهاش وارد شدم ، هر دو يكديگر را در آغوش گرفتيم و هر دو مدّتى گريه كرديم ، و سپس هر دو به حال سكوت نشسته مدّتى يكديگر را تماشا مىكرديم و سپس از هم جدا شديم .
اين شيخ روشنضمير مرحوم شيخ مرتضى طالقانى أعلىالله مقامهالشّريف بوده است كه داراى ملكات فاضلهء نفسانى بوده است ، و تا آخر دوران زندگى در مدرسه زيست نمود و مانند حكيم هيدجى به تدريس اشتغال داشت ، و هر فرد از طلّاب هر درسى كه مىخواستند مىگفت ؛ جامعالمقدّمات ، مغنى ، مطوّل ، شرحلمعه ، مكاسب شيخ ، شرحمنظومه ، أسفار . و قاعدهاش اين بود كه طلّاب مىخواندند و او معنى مىكرد و شرح مىداد . « 1 »
حاج هادى حقّاً عاشق مخلص حضرت سيّدالشّهداء عليهالسّلام بود و روز و شب براى آن حضرت گريه مىكرد ، نه اينكه باكى باشد بلكه بكّاء بود ، آنقدر گريه كرده بود كه چشمها ورم كرده و سپيدى آن بر سياهيش غلبه پيدا كردهبود .
هامش
( 1 ) . معادشناسى ، ج 1 ، ص 108 .