حاج هادى گاهى براى برخى از بيماران به حبّه قندى دعا مىخواندند و به آنها مىدادند و هر كه مىخورد خوب مىشد ؛ اينها بدين جهت بود كه به واسطهء محبّت و عشق به امام حسين سلاماللهعليه نورانيّت و صفاى باطن يافته و در حدّ خود صاحب نفَس و وجودش بابركت شده بود و هر جا كه ميرفت بركت را با خود به آنجا مىبرد .
وى عاشقى دلسوخته بود و دلسوختگان محبّت خدا و اهل بيت سلام الله عليهم أجمعين را بسيار دوست مىداشت و هميشه در پى مجالست و معاشرت با ايشان بود و انسش با اين افراد بود و از دوريشان رنج مىبرد و به همين جهت هم با علّامهء والد انس و الفت بسيارى داشت ؛ مرحوم علّامه آيةالله والد معظّم در كتاب شريف معادشناسى مىنويسند :
دوستى داشتم صاحبضمير و روشندل و متّقى و دلسوخته و حقّاً از عاشقان حسينى بود ، بسيار با فهم ، به نام حاج هادى خانصنمى ابهرى ، 82 سال عمر كرد و پنج سال است رحلت كرده ، مدّت رفاقت من با او قريب هجده سال طول كشيد و من با او صيغهء اخوّت خوانده بودم و به استشفاع از او اميدمندم .
نقل ميكرد : در يك سفر كه به عتبات عاليات مشرّف شدم و چند روزى در نجف اشرف زيارت مىكردم ، كسى را نيافتم كه با او بنشينم و درد دل كنم تا براى دل سوختهء من تسكينى حاصل گردد .
روزى به حرم مطهّر مشرّف شده زيارت كردم و مدّتى هم در حرم نشستم خبرى نشد ، به حضرت أميرالمؤمنين عليهالسّلام عرض كردم : مولا جان ! ما مهمان شمائيم ، چند روز است من در نجف مىگردم كسى را نيافتم ، حاشا به كرم شما !
از حرم بيرون آمده و بدون اختيار در بازار حُوَيش وارد شدم و به مدرسهء
نور مجرد (يادنامه سيد محمد حسين حسينى طهرانى) (فارسى) — صفحة 123
مساهمون: السيد محمد صادق الطهراني
ص١٢٣