نه نيّت حجّ داشتيم و نه وجهش را و نه مقدّمات آن را فراهم كرده بوديم . »
ظاهراً روز پنجشنبهاى بود كه براى اخذ گذرنامه به شهربانى مراجعه كرديم و تا روز شنبه بيشتر فرصت نبود و رئيس شهربانى نيز ما را نمى شناخت ، ولى چون ما را ديد بسيار احترام گذاشت و از كار ما سؤال كرد ، و وقتى مطّلع شد كه براى گذرنامه مراجعه كردهايم ، خود شخصاً اقدام كرده و گذرنامهء ما را يكساعته به ما تحويل داد .
در آن سفر كه سفر اوّل ما بود به كويت رفته و يك هفتهاى در آنجا مانديم تا اينكه رواديد گرفته و به مكّهء معظّمه مشرّف شديم .
و نيز به خاطر دارم در مجلسى كه جمع كثيرى از رفقاء قديمىِ حضرت والد و بعضى مهندسين و اطبّاء بودند ، حضرت والد به بنده فرمودند : قرآن بخوانيد ؛ بنده نيز در آن زمان مانند صوت عبدالباسط قرآن مىخواندم ، پس از اتمام تلاوت ، حاج هادى كه در كنار حضرت والد نشسته بود به ايشان رو كرده و گفت : آقا سيّد محمّدصادق را نظر زدند !
وقتى به منزل آمديم بدحال شدم و تب بسيار سختى كردم و معلوم شد تب روده است و حدود سه هفته تا يك ماه در خانه افتادم .
و نيز يك روز حقير را صدا زده و گفت : سيّد محمّدصادق چند سال دارى ؟ گفتم : هفده سال . گفت : اگر اين مقدار را به آن اضافه كنى - و عددى را بر زبان آورد - چقدر مىشود ؟ گفتم : فلان مقدار ، گفت : عمر شما همينقدر است !
گفتم : از كجا ميگوئى ؟ گفت : كشك « 1 » شد و من اين را ديدم . پرسيدم :
هامش
( 1 ) . ايشان به جاى « كشف » با لهجهء خاصّ خود مىگفتند : « كشك » . و وقتىمىخواستند مكاشفهاى را تعريف كنند مىگفتند : برايم كشك شده است .