خود را به زبان آورد ، در حالى كه قلبش مانند چراغ روشن مىدرخشد ! »
از مرحوم آقاى انصارى رضواناللهعليه نيز نقل شده كه مىفرمودند :
حاج هادى به واسطهء نورى كه دارد نوعاً مكاشفاتش صادقه است . با اين همه با مسائل توحيدى چندان آشنائى نداشت و اين دست معارف به گوشش نخورده بود و حضرت والد مىفرمودند : « حاج هادى به توحيد نرسيده ولى گوشهاى از پرده برايش كنار رفته و به عالم مثال وارد شده است . »
روى همين جهت علّامهء والد و حضرت آقاى حدّاد براى او از مسائل توحيدى صحبت نمىنمودند و با ايشان در حدّ همان ظرف خودشان معامله نموده و انس مىگرفتند .
حقير سيزده يا چهارده ساله بودم و به واسطهء عشقى كه به حضرت آقاى حدّاد و مطالب توحيدى داشتم ، اشعار عرفانى نيز زياد مىخواندم و نمىدانستم كه مرحوم حاج هادى تحمّل اين مطالب را ندارند و ممكن است ناراحت شوند . يك بار در نزد ايشان شروع كردم به خواندن برخى از ابيات عارف بزرگوار شمس مغربى در بيان مقام انسان كامل و مقام جمعالجمعى وى ، مرحوم حاج هادى با همان لهجهء شيرين تركى خود با تعصّب گفتند : پَه ! اين چه مىگويد ؟ كفر مىگويد ، چيزى مىگويد كه پيگمبر هم نمىگويد !
با اين حال انكار ايشان نسبت به اين حقائق از سر أنانيّت نبود ، بلكه تنها به خاطر بىاطّلاعى و ناآشنائى بود و إلّاايشان به قدرى پاك و طاهر بود كه گويا اصلًا نفس نداشت و به تعبيرى از باب اين حديث نورانى بود كه :
لَوْ عَلِمَ أَبوذَرٍّ ما فى قَلْبِ سَلْمانَ لَقَتَلَهُ وَ لَقَدْ ءَاخَى رَسولُ اللَهِ صَلَّى الله عليه وءَاله وسَلَّم بَيْنَهُما . « 1 »
« اگر أبوذرّ مىدانست كه در قلب سلمان
هامش
( 1 ) . بصائرالدّرجات فى فضائل آلمحمد صلّى الله عليهم ، ج 1 ، ص 25 .