كرده و مىخواستند به اتّفاق به شهربانى رفته و اعلام كنند كه ايشان تنها نيستند و ما همه با ايشان هستيم ، در آن زمان حاج هادى هم در منزل والد معظّم بودهاند . ايشان در بيان وضعيت زمان رفتنشان مىفرمايند :
ما هم كه ديگر آماده بوديم كه برويم و معلوم نبود كه چه وقت بر مىگرديم ، اصلًا بر مىگرديم يا بر نمىگرديم ؟ ما هم گفتيم كه حمّام را در آن منزل گرم كردند كه برويم غسل هم بكنيم كه اگر رفتيم و ما را هم تيرباران كردند با حال انابه و توبه به سوى حضرت حقّ متعال باشد غسلى را كرده باشيم ؛ چون آن وقت هر كس ميرفت ديگر ميرفت .
حاج هادى أبهرى و بعضى رفقا در همان منزل بودند . و حاج هادى هم هى چپقش را مىكشيد و گريه ميكرد . مىگفت : اين سيّد ما حيف است . براى من گريه مىكرد و ميگفت : اين سيّد ما حيف است ، اين حيف است . امّا خوب بايد چه كرد ؟ او هم روشش و مرامش همين بود و مىگفت : بايد برويم . « 1 »
و نيز زمانى كه يكى از اخويهاى كوچكتر بنده كه سيّد محمّدجواد نام داشت و حضرت والد وى را نور خالص و مسيح زمان لقب داده بودند ، وفات نمود و والد معظّم وفات وى را از والده و جدّه مخفى نموده بودند و مىخواستند شبانه خود متكفّل غسل شوند ، مرحوم حاج هادى ابهرى به جهت مراعات حال ايشان مانع مىشوند و امر غسل را به رفقا مىسپارند ؛ علّامهء والد تفصيل ماجرا را در كتاب شريف روحمجرّد نقل فرموده و نيز مىگويند :
حاج هادى مىگفت : بنا بود بلائى در اين منزل وارد شود و اين طفل خود را فدا نمود و جلوى بلاى بزرگتر را گرفت . « 2 »
هامش
( 1 ) . وظيفهء فرد مسلمان در احياى حكومت اسلام ، ص 185 و 186 .
( 2 ) . روحمجرّد ، ص 97 و 98 .