تقويت نفس بوده و گمشدهء خود را غيرتوحيد حضرت پروردگار مىدانستند ، اگرچه انسانهاى خوب ، أهل تهجّد و زهد و ايثار بودند ، حشر و نشرى داشته باشند . و مىفرمودند : راه ما جداست !
در سلوك راه خدا ، انسان بايد تنها داغ و نشان توحيد حضرت حقّ را بر دل داشته باشد و شعار او در طريق وصال اين باشد كه :
ما از تو به غير از تو نداريم تمنّا * حلوا به كسى ده كه محبّت نچشيده
و لذا ايشان مىفرمودند : اكتفا و قناعت به غير از مقام فنا و لقاء خدا ، خسرانى عظيماست ، چه اينكه غير از توحيد ، هرچه باشد فاقد ارزش و همه از حظوظات نفس است .
و نيز مىفرمودند : مبادا فريفتهء كسانى شويد كه طىّالأرض و كيميا دارند يا مريض شفا مىدهند و إخبار از مغيّبات دارند ؛ اينها همه از آثار تقويت نفس است . عيار أفراد را بايد با توحيد و رضا و تسليم در برابر حضرت پروردگار محك زد تا سره از ناسره مشخّص گردد .
كسى به خدمت ايشان آمده بود و مىگفت : فلان مريض را شفا دادم ! ايشان فرمودند : اگر خودت نيز مريض شوى ، مىتوانى خودت را هم شفا بدهى ؟ گفت : نه ! والد معظّم فرمودند : گير كار اينجاست كه شما در عالم نفس گرفتاريد و إلّابرايتان فرقى نمىكرد كه خود را شفا بدهيد يا ديگرى را . انسان موحّد اگر مريض شود و بخواهد ، به يك حبّه قند سورهء حمد را مىخواند و خود را شفا مىدهد !
روزى در خدمتشان به بازديد يكى از رفقاى سابق سلوكى ايشان رفتيم و اين آخرين ملاقات والد معظّم با آن رفيق بود . در منزل اين آقا كه مردى صاحب نَفَس و رياضتكشيده و رنجديده بود ، صحبتهاى زيادى شد و دائماً با آب و تاب برايمان تعريف ميكرد : فلان مريض را شفا دادم ! با يك حبّهء قند كه بر