نه دل دامن دلستان مىكشد * كه مهرش گريبان جان مىكشد
نه خود را بر آتش به خود مىزنم * كه زنجير شوقست در گردنم
مرا همچنان دور بودم كه سوخت * نه ايندم كه آتش به من برفروخت
نه آن مىكند يار در شاهدى * كه با او توان گفت از زاهدى
مرا بر تلف حرص دانى چراست ؟ * كه او هست اگر من نباشم رواست
مرا چند گويى كه در خورد خويش * حريفى به دستآر همدرد خويش
بر آنم كه يار پسنديده اوست * كه در وى سرايت كند سوز دوست
چو بىشكّ نوشتهاست بر سر هلاك * به دست دلارام خوشتر هلاك
چو روزى به بيچارگى جان دهى * همان به كه در پاى جانان دهى ! « 1 »
ذلّ و خاكسارى در برابر حضرت پروردگار در سيره و سيماى حضرت علّامهء والد قدّسسرّهالشّريف كاملًا مشهود بود . ايشان ملازمت با فقر و عبوديّت را كيمياى دولت وصال مىدانستند و مهر و شفقت خود را هيچگاه از مردم و رفقاى طريق دريغ نكردند و در پرهيز از هوى و تكبّر و عملى كه بخواهد ايشان را از ديگران متمايز كند ، در سلسلهء أهل علم و طريقت كمنظير بودند .
مرحوم حضرت آية الله حاج سيّدعلى لواسانى ، تغمّده الله برحمته ، شخصيّتى بودند بسيار عالمشناس ، دقيقالنّظر و باتجربه ، هميشه مىفرمودند : از ميان علمايى كه ديدهام دونفر بىهوا بودند : يكى حضرت آية الله حاج شيخمرتضى حائرى و ديگر والد معظّم شما ، و والد شما بى هواتر از آقاى حائرى هستند !
حضرت علّامهء والد حتّى امور عادى را كه در بين بزرگان و اهل علم مرسوم بود و رجحان شرعى و إلهى نداشت ترك كرده و مطلقاً إجازه نمىدادند
هامش
( 1 ) . كشكول شيخ بهائى ، ج 1 ، ص 124 و 125 .